تا بی کی بايد دويد
سلام:جوجه های که ديروز سر از تخم بيرون اورده بودند . امروز مرغانی چاق و چله شده اند اما نمی دانند که مرغ توان پرواز ندارد و فقط نمايشی از پرواز را می دهد و قادر نيست که بال بگشايد و پرواز کند و اگر اسير چنگال بی رحم عقابی شود بايد بی درنگ حيات را وداع گويد و هر صبحگاه که بانگ خروس را می شنود باد در غب غبه می اندازد و سينه را به جلو می دهد و مستانه راه می رود و وقتی فصل تخم گذاريش آغاز می شود هر روز برای گذاشتن يک تخم همه اهالی محل را خبر می کند تا همگان بدانند که اين مرغ ما می خواهد تخمی بنهد . اين است که می گويند صدای دهل از دور خوش است . مرغ ما تخمی می گذارد و همه را خبر می کند که اهای مردم جمع شويد من تخمی نهاده ام . اما هيچکس از اين مرغ ما سوال نمی کند تو يک تخم برای همه اهالی اين خانه گذاشته ايی و اين همه اهل خانه را با يک تخم تو چه کار آيد .
۲۵ سال است که فقط می شنويم قصه ايمان را و ۲۵ سال است که چشمهايمان چشم به راه ديدن صورت ايمان است .هر روز شعاری می شنويم و توده های مردم را که گرسنه در پی شعارها می دوند تا شايد لقمه نانی از درون شعارها بيابند . تا به کی بايد دويد ؟
واقعا ایا سفر ریس جمهور چه دستاورد مثبی برای ملت ایران داشت؟ شما می توانید دستاورد های این سفر را برشمارید؟
در فیلم اخراجی ها ساخته مسعود ده نمکی کارگردانی که به یک باره از صحنه سیاست به صحنه نمایش و هنر کوچ می نماید با انتخاب و تنظیم فلیم نامه ایی که عینا از فیلم نامه گوزنها کپی برداری شده است سعی می نماید تا فاصله و شکاف ایجاد شده در طبقات و تفکرات گوناگون در جامعه را به نمایش بگذارد و چون نمی تواند از شخصیت های اصلی صاحبان تفکر و اندیشه بهره ببرد لذا با تغییر شخصیت های فیلم شخصیت هایی همچون دزد و سارق و معتاد بهره می برد در حالیکه مسعود ده نمکی در فیلم اخراجی ها قصد دراد تا نشان دهد عده ایی محدود در ابتدای انقلاب قصد داشتند تا انقلاب را به نام خود مصادره کنند و چون باز نمی تواند موضوع را به ابتدای جنگ ایران و عراق و حضور همه نیروهای سیاسی موجود در ان دوران بکشاند لذا با تغییر جزیی ماجرای اخراجی ها را به ماههای اخر جنگ مرتبط می نماید و سعی می نماید تا پیام فیلم و فیلم نامه را و منظور واقعی و مقصود خود را به تماشاگر برساند.در حالیکه انچه که برای اغلب رزمندگان که در ان دوران در جبهه بودند ملموس است حضور تفکرات و اندیشه های گوناگون در جبهه های جنگ بود نه حضور معتادان و دزدان و سارقان و در فیلم اخراجی ها مسعود ده نمکی یا نخواسته است و یا نتوانسته و یا اینکه هنوز به ان شفافیتی که باید به ان دست یابد دست نیافته است تا با صراحت واقعیت بر روی پرده سینما ببرد البته اقای ده نمکی در فیلم کوتاه فقر و فحشا توانسته بود تا با صراحت دلایل خودفروشی و فحشا زنان روسپی و خیابانی را به نمایش بگذارد اما متاسفانه در فیلم اخراجی ها با خود سانسور خود را یک گام به عقب برده است .
با مروری بر تاریخ سینما متوجه می شویم که همه دست اندرکاران عرصه پیام رسانی چه در حوزه رسانه ایی و چه در حوزه تصویری از یک خودسانسوری رنج می برند و وقتی قادر نیستیم تا منظور و پیام خود را با صراحت به بیننده و مخاطب خود منتقل کنیم سیاست ملانصرالدینی بهره می بریم و با اویزان کردن یک پرده ضخیم تلاش می کنیم تا به مخاطب خود بفهمانیم باید برای فهمیدن پیام سعی کند تا پرده را کنار بزند و حتی در بین سیاستمداران نیز روش خودسانسوری و به عبارتی دیگر سخن گفتن از طریق واسطه با مخاطب نیز وجود دارد که مرتبا در زمینه تخلفات اقتصادی با بیان اینکه عده ایی در کشور رانت خواری می کنند و یا موضوعاتی شبیه این هیچگاه با صراحت به بیان نظرات و حقایق نمی پردازیم و به همین دلیل جامعه دچار التهاب و شنیدن شایعات گوناگون است
احمد علیپور
اما سوال اینجا است که اختلاف و مشکل به وجود امده مابین دو دولت ایران و بریتانیا است و باید از طریق دیپلماسی و مذکرات دو جانبه حل و فصل گردد و دخالت دیگران نه تنها از فشار و تنش موجود نمی کاهد بلکه ان را افزایش می دهد و باید تا حد امکان از افزایش تنش و بحران جلوگیری کرد و نباید اجازه داد تا غربی ها و خصوصا امریکا و بریتانیا از تنش بوجود امده خوراک تبلیغاتی خود را فراهم کنند و در این راستا روی سخن من با کسانی است که با تجمع در مقابل سفارت انگلستان اقدام به پرتاب ترقه و سنگ به ساختمان سفارت انگلستان در تهران می کنند و با اینکارشان ابتکار و مدیریت بحران را از دست مقامات ایرانی خارج می سازند ایا بهتر نیست تا با سکوت و دور اندیشی اجازه دهیم تا وزارت امور خارجه و شورای امنیت ملی کشور بدور از هرگونه هیاهو و جنجال نسبت به حل مسله اقدام نمایند و با حفظ منافع ملی و موضع اقتدار نسبت ازادی این 15 ملوان بریتانیایی اقدام نمایند. هدف از تجمع و حمله به سفارت بریتانیا چیست ایا می خواهیم انزجار خودمان از دولت بریتانیا به نمایش بگذاریم؟ اگر متعقد به نظام جمهوری اسلامی هستیم و در حمایت از دولت نهم و سیاست های دولت اقدام به تجمع در مقابل سفارت بریتانیا کرده اید که دولت نهم به روشنی مواضع خود را به اطلاع طرف بریتانیایی رسانده است و قطعا با تجمع تعدادی اندک که بی تردید نه نماینده دولت نهم هستند و نه نماینده ملت ایران موافق نیست و وزارت امورخارجه و مقامات و سران نظام نسبت به این نوع تجعمات راضی نیستند در این مقطع احساس از هرگونه اقدام خودسرانه خودداری کنیم و سکان رهبری و هدایت تنش بوجود امده را به دست وزارت امورخارجه بسپاریم و با حمایت از سیاست دولت در زمینه حل بحران به انان فرصت دهیم در فضایی ارام و بدون هیاهو نسبت به حل موضوع اقدام نمایند خواه و ناخواه این 15 ملوان بریتانیایی به کشور خودشان باز خواهند گشت پس اجازه دهید دولت نهم و وزارت امور خارجه موضوع را به بهترین نحوه ممکن حل نماید و از هرگونه تجمع و تظاهرات در مقابل سفارتخانه های غربی جدا خودداری نمایید و اگر قدری درایت به خرج دهید خواهید دید که دولت با ایجاد حلقه های حفاظتی در مقابل سفارت خانه های غربی سعی در جلوگیری از هرگونه قرار دادن بهانه به دست انان شده است .
در پایان بار دیگر تاکید می کنم که تجمع و یا حمله به سفارت خانه های غربی نه تنها هیچ کمکی به حل بحران نمی کند بلکه مواضع جمهوری اسلامی و دولت نهم را در موضعی ضیعف تر قرار می دهد. دولت و وزارت امور خارجه سخنگو دارند و تاکنون توتنسته اند مواضع جمهوری اسلامی را از طریق کانال های مسول به اطلاع طرف های بریتانیایی برسانند و انچه که نمودار است طرفین در حال مذاکره و حل موضوع از طریق دیپلماسی هستند و بی جهت و خودسرانه اب را گل الود نکنید.
در حالیکه اکثر قریب به اتقاق کارشناسان و اگاهان سیاسی در ایران تقریبا مطمن بودند که اقای احمدی نزاد به نیویورک سفر نمی کنند و اعلام سفر ایشان به نیویورک فقط یک بلوف سیاسی است و در اولین ساعات اعلام سفر ریس جمهور به مقر سازمان ملل در نیویورک یکی از خبرنگاران از اقای علی لاریجانی در مورد سفر ریس جمهور و دلایل سفر از ایشان سوال نمود که اقای لاریجانی در پاسخ به خبرنگاران گفتند حتما خودشان می دانند که چه می خواهند بگویند.
ابوعلی سینا می گوید برای جبران یک اشتباه هزار اشتباه نکنید و به طور قطع اعلام لغو سفر به دلیل تاخیر در صدور روادید از سوی امریکا یکی دیگر از اشتباهات وزارت امورخارجه و شخص ریس جمهور می باشد به دلیل اینکه دولت امریکا در نخستین روز اعلام سفر اقای احمدی نزاد به نیویورک صراحتا اعلام نمود که به ایشان و هیت همراه روادید ورود به امریکا صادر خواهد شد و همزمان اعلام نمود ریس جمهوری که مصوبات سازمان ملل و شورای امنیت را پوچ می شمارد و انان را ورق پاره ایی بیش نمی داند چگونه می خواهد در مقر شورای امنیت سازمان ملل سخنرانی کند و لذا هم اقای احمدی نزاد و هم مشاوران و اطرافیان ایشان بخوبی می دانستند در صورتی که به نیویورک سفر کنند در مقر شورای امنیت سازمان ملل از سوی همه پانزده عضو سازمان ملل با این پرسش روبرو می شدند که موضع و دیدگاه شما در مورد شورای امنیت سازمان ملل چیست و انجا بود که اقای احمدی نزاد یا باید مواضع گذشته خود را تکرار می کرد که در این صورت با واکنش از سوی اعضا سازمان و شورای امنیت سازمان ملل روبرو می شد و یا اینکه از مواضع قبلی خود عقب نشینی می کرد که در ان صورت از او می خواستند تا نسبت به اجرای اصول قطعنامه اقدام نماید که با توجه به دیدگاهای دولت نهم و شخص ریس جمهور هیچکدام از دو سوی قصه خواست ریس جمهور نبود و چون اقای احمدی نزاد به شدت در کانون توجه خبری و رسانه ایی جهان قرار دارد لذا هر موضع و اقدام ایشان بالافاصله بر روی تلکس خبری جهان مخابره می شود و موضع و اقدام ایشان به شکل بسیار وسیعی مورد تحلیل و بررسی قرار می گیرد و کارشناسان امور سیاست و تحلیل گران خبری نسبت به انچه که ممکن است رخ دهد اعلام نظر می نمایند و به همین دلیل راههای پیش و پس اقای احمدی نزاد عملا بسته می شود مانند همان نامه نوشتن برای سران کشورهای جهان و مردم امریکا که همه تحلیل گران سیاسی با اعلام اینکه نامه دوم خطاب به پاپ (رهبر کاتولیک های جهان) خواهد اما اقای احمدی نزاد برای اینکه به تحلیل گران بگوید در اشتباه بودید نامه را خطاب به صدر اعضم المان نوشت که هر سه نامه ایشان که دو نامه ان به دو نفر از سران کشورهای امریکا و المان بود که بی پاسخ ماند .
حال که اقای احمدی نزاد از سفر به نیویورک خودداری کردند و به عبارتی دیگر صرف نظر فرمودند حداقل از طریق رسانه ملی برای ملت ایران توضیح دهند که اگر به مقر شورای امنیت سازمان ملل در نیویورک می رفتند چه می خواستند بگویند تا حداق اعلام سفر به نیوریورک و اعلام لغو سفر به نیویورک به عنوان اولین دروغ سال 1386 و دروغ سیزده نام نگیرد چون همه می دانیم که اگر اقای احمدی نزاد واقعا میدانست که در این سفر حتی 20 درصد توفیق خواهد داشت از انجام سفر خودداری نمی کرد و اگر سفر اقای احمدی نزاد به نیویورک به سود منافع ملی و ملت ایران بود بطور قطع سیاستمداران عرصه سیاست در ایران ایشان به انجام سفر تشویق می کردند.
در پایان سال نو و نوروز را به همه کاربران و کارکنان زحمتکش خبرگزاری وزین انتخاب و ملت ایران تبریک عرض می کنم و از خداوند منان برای همگان سال سرشار از موفقعیت و شادی را درخواست می کنم.
احمد علیپور
سال نو را به همه هموطنان عزیز و فارسی زبانان سراسر جهان و دوستداران فرهنگ ایران زمین تبریک عرض می کنم
















2- جبهه جنگ سیاستمداران امریکا که هر کدام از طرفین برای خارج کردن رقیب از میدان رقابت عراق را هدف قرار داده است و در چنین شرایطی دمکرات ها نسبت به رقیب خود از وضغیت مطلوبتری بهره مند هستند.
امروز همگان و حتی شخص جورج بوش متعقد است که امریکا در عراق زمین گیر شده است و شکست خورده است و باید با تغییر دادن سیاست خود به گونه ایی عمل نماید تا از بدتر شدن اوضاع در عراق جلوگیری کند و با اعزام نیرو تازه نفس به عراق قصد دارد تا به یک پیروزی ظاهری و کوتاه مدت دست یابد و سپس اقدام به خارج کردن نیروهای نظامی خود از عراق شود و اگر جورج بوش در اجرای سیاست های جدید خود در عراق با شکست مواجهه شود بی تردید جبهه جنگ دیگری را در منطقه خواهد گشود و و جنگ با کشور ایران دومین گزینه جورج بوش برای فرار از تقبل شکست در عراق است و به همین دلیل با وارد کردن اتهام دخالت ایران در عراق سعی دارد تا افکار عمومی را به این نکته جلب کند که ایران اجازه نمی دهد تادر عراق ارامش برقرار گردد و با توجه به سیاست های شتاب زده و بی نتیجه دولت هشتم در عرصه سیاست های خارجی و هم چنین موضوع غنی سازی اورنیوم در مقیاس صنعتی و عدم پذیرش تعلیق از سوی دولت هشتم عملا ایران را در تیتر اخبار جهانی قرار داده است و امروز تقریبا همه تحلیل گران و سیاستمداران جهان از نحوه و چگونگی جنگ ایران و امریکا سخن می گویند و حتی هیلاری کلنیتون نامزد احراز مقام ریاست جمهوری و عضو مجلس سنا امریکا به جورج بوش هشدار داده است که نمی تواند بدون مجوز کنگره به ایران حمله نظامی کند و سخنگوی کاخ سفید نیز در پاسخ خانم کلینتون اعلام داشت که جورج بوش فرمانده قوا است و نیازی به دریافت مجوز برای حمله نظامی به ایران از سوی کنگره ندارد و هر روز احتمال حمله نظامی امریکا به ایران قوت و شدت بیشتری می گیرد و احتمال دارد امریکا بی خبر و بدون اعلام قبلی حتی به هم پیمانان خود به ایران حمله نظامی کند و این نظریه در بین نو محافظه کاران و امریکا وجود دارد که در صورت حمله نظامی قریب الوقوع همه نگاهها از عراق به ایران معطوف خواهد شد و همین موضوع ممکن است باعث شود تا امریکا برای مدت کوتاهی بتواند در عراق ارامش برقرار نماید و باید بپذیریم که مرد شکست خورد طالب جنگ بیشتر است و امروز جورج بوش به عنوان نماد شکست امریکا در عراق است و برای فرار از پذیرش شکست در عراق جبهه دیگری را خواهد گشود و باید دولتمردان ما به هوش باشند و با پذیرش قطعنامه 1737 شورای امنیت سازمان ملل جورج بوش را در پذیرش شکست نظامی در عراق یاری دهند و اجازه ندهند تا امریکا و جورج بوش قادر باشند جبهه جنگ دیگری را در خاور میانه و علیه جمهوری اسلامی ایران بگشایند به هوش باشیم متجاوز را به خانه دعوت نکنیم.
احمد علیپور
اما موضوع دوم داستان واقعی و تلخ هولوکاست است که میلیون ها یهودی فقط بهه خاطر یهودی بودن قتل عام شدن و امروز ریس جمهور کشور ایران ان قتل عام را انکار می کند. هولوکاست برای یهودیان مقدس است چون هم کیشان و دین هاشان به خاطر یهودی بودن در کوره های ادم سوزی و در سیاهچال های حکومت نازی ها زنده زنده در اتش سوختند و لذا به عقیده من این توهین به مقدسات یک مذهب است که طرف اقای احمدی نزاد بیان شده است. سوال اینجا است که اگر یک نفر در این هکده کوچک جهانی یافت شود و بخواهد واقعه عاشورا را به نقد بکشد و ان را زیر سوال ببرد و یا اینکه اصل و هویت ان را منکر شود و در این زمینه نیز کنفرانسی بدهد و همایشی بر گزار کند ایا به نظر شما دیگران و حتی مسلمانان و حتی شیعیان شرکت نمی کنند و انگاه ما شیعیان چه واکنشی نشان می دهیم باید قبول کرد که جهان در مقابل ما صببر ایوب دارد و بسار نجیب و با احترام و با درایت و ملاحظه بر خورد می کند و باید بدانیم که دیگران هم می توانند یک صنندلی بگذارند و از ان بالا بروند و در جهت ایجاد ناارامی و هرج و مرج اقدام نمایند . موفق باشید
کاملیا بزرگ می شود.
کاملیا در خاطرات خود که از طریق مکاتبه و نامه نگاری صورت می داد برای من اینگوه نگاشته است. دوران ابتدایی را به اتمام رساندم و وارد دوره راهنمایی شدم .سال سوم راهنمایی بودم که یکروز برای خرید به اتفاق مادرم از خانه برون رفتیم در همنگام بازگشت به خانه منتظر تاکسی در کنار خیابان توقف کرده بودیم که یک خودرو پیکان در جلوی ما توقف کرد و من و مادرم سوار ان خودرو شدیم مادرم در صندلی جلو نشست و من در صندلی عقب نشستم .نگاه مادرم به راننده خوردو نگاه آشنایی بود و وقتی با یکدیگر صحبت می کردند سعی می کردند با هم زیر لب و به صورت زمزمه سخن گویند به گونه ایی که من متوجه صحبت های میان آنان نشوم و راننده خودرو دقیقا ما را در مکانی پیاده کرد که با خانه ما فاصله ایی بسیار نزدیک داشت .ان روز من از مادرم هیچ سوالی نکردم اما کنجکاوی مرا راحت نمی گذاشت و هر گاه که در منزل بودم سعی می کردم رفتار مادرم را و مکالمه های تلفنی او را زیر نظر داشته باشم اما ازفاش کردن هر گونه موضوعی یا در میان گذاشتن آن با پدرم خودداری و اجتناب کردم .دقیقا 15 سال داشتم که مادرم یک شب بدون مقدمه از پدرم تقاضای طلاق کرد و پدرم مانند مجسمه در جای خود خشک شد و برای دقایقی نه قادر بود تکان بخورد و نه حرف بزند کاملا لال شده بود . مادرم مهلت نداد که پدرم پاسخ دهد و دوباره تکرار کرد مگر نشنیدی گفتم می خواهم طلاق بگیرم .پدرم این بار سعی کرد با کنترل خود و حفظ خونسردی خود بگوید بعدا در موردش با هم صحبت خواهیم کرد .اما مادرم گویا می خواست همان شب از پدرم تضمین لازم را بگیرد و لذا اصرار او در مورد طلاق ادامه داشت تا اینکه مشاجره سختی میان این دو در گرفت و من مجبور شدم به هر دو پدر بزرگم تلفن بزنم و انها سراسیمه به خانه ما امدند تا ان روز هیچ گاه چنین با صراحت مادرم چنین درخواستی را نکرده بود و هیچگاه پرده احترام این چنین دریده نشده بود. وقتی پدر و مادر بزرگ هایم امدند تا حدود زیادی فشار روانی در ان شب کم شده بود اما همچنان جو نامطلوب و غیر قابل اعتمادی حاکم بود پدر مادرم از همه خواست تا ارام باشند و از من خواست تا برای خواب به اتاق خودم بروم .من نیز علیرغم میل خودم به درخواست پدر بزرگم احترام گذاشتم و به اتاق خودم رفتم .ولی خیلی دوست داشتم در میان جمع بنشینم و به حرفهایشان گوش کنم و دلم می خواست مشاهدات خودم را از روابط مادرم با راننده ان خودرو که برای من کاملا مسجل و مسلم شده بود بیان کنم .خیلی دلم می خواست همه آنچه را که می دانم به پدر بزرگم بگویم اما خودم را کنترل کردم و از دخالت در موضوع صرف نظر کردم و گوش ایستادم تا به سخنانی که بین انها رد و بدل می شد گوش کنم .
پدر بزرگم یعنی پدر مادری ام از مادرم سوال کرد چرا می خواهی طلاق بگیری؟
مادرم پاسخ داد که من وکامبیز روابط عاطفی میانمان به پایین ترین حد خود رسیده است او هرشب خسته و دیر وقت از سر کار به خانه می اید در سال حداقل دو ماه در مسافرتهای کاری به سر می برد و ما مدتها است که روابط جنسی نداریم در خانواده ما و در بین عمو هایم و ادیی هایم و خاله و عمه هایم و همچنین پدر و مادر بزرگ هایم به دلیل بالا بودن سطح دانش و فرهنگ انها گفتگو بسیار راحت و شفاف صورت می گرفت و سخنان مادرم در مورد هم بستر نشدن پدرم با او کسی را برآشفته یا ناراحت نمی کرد . مادرم داشت سخن می گفت که پدر بزرگم از پدرم سوال کرد آیا پریسا راست می گوید .پدرم بسیار ارام گفت تا حدودی بله انگاه پدر بزرگم از پدرم خواست تا تو ضیح دهد .پدرم تقاضا کرد اجازه دهند این بحث را یک شب دیگر ادامه دهند پدرم هر گز باور نمی کرد که با دستان و عملکرد خودش خانه عشق را ویران کرده است و زندگی را فدای کار و شغل خود نموده است و تصور کرده که با ایجاد امکانات رفاهی وسیعی که فراهم کرده است رضایت مادرم را بدست اورده است ان شب من فهمیدم که مادرم چه رنج و عذابی را از بی محلی و کم محلی پدرم که ناخوداگاه ایجاد شده بود تحمل می کرده است و مادرم نیز بی اراده به سمت مردی دیگر کشیده شده است تا بتواند نیازهای خود را در او بیابد.
پدر بزرگم با درک شرایط پدرم به مادرم توصیه کرد تا صبور باشد و اجازه دهد این بحث را در پجشنبه که 5 روز بعد می شد پیگیری نمایند و قول داد که موضوع را به شکل دوستانه حل کند و همه مشکلات و سو تفاهم ها را بر طرف نماید و مادرم پذیرفت و مهمانهای ما رفتند اما پدر و مادر بزگ هایم به اتاق ما امدند و من و کتایون و کامران را بوسیدند و رفتند و پدر بزرگم به من گفت هنوز بیداری گفتم اری بیدارم در حالیکه اشک در چشمان من حلقه زده بود به اوگفتم اجازه ندهید زندگی پدر و مادرم از هم پاشیده شود نگاهی به من کرد و گفت من اجازه نمی دهم چنین اتفاقی رخ دهد ومجددا مرا بوسید و از من خدا حافظی کرد .
بعد از خداحافظی مهمانها . بعد از چند دقیقه صدای گریه پدرم را شنیدم که داشت با بغض در گلو از مادرم عذرخواهی می کرد بی تردید اولین بار بود که من صدای گریه پدرم را می شنیدم و مادرم نیز برای ارام کردن همسرش در ان شب بسیار تلاش کرد و هر دو برای خواب به اتاق خودشان رفتند.
فردا صبح پدرم دیرتر از روزهای معمول به سر کار رفت و شب بسیار زود به خانه امد و با تهیه یک سبد از گلهای زیبا درب خانه را باز کرد مادرم شور و نشاط وصف ناپذیری یافته بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید انگار نه انگار که دیشب در خانه ما بلوا بود .
تا اینکه روز پنجشنبه فرا رسید و پدر و مادر بزرگ هایم به خانه ما امد ند و موضوع را به بحث گذاشتند و برای اینکه بچه ها دچار بحران هویت نشوند ما را به خانه عمویم بردند عمویم هم سه فرزند داشت که دختر بزرگش از من 2 سال کوچکتر بود و چون فردا جمعه بود و مدارس تعطیل بود ما در منزل عمویم خوابیدیم و پدر و مادرم به اتفاق پدر و مادر بزرگ هایم به انجا امدند و همه ناهار را دور هم در منزل عمویم صرف کردیم.
در روز پنجشنبه بین مادر و پدرم و بزرگترها چه گذشت؟
بعد ها پدرم در دفتر خاطرات خود اینگونه نگاشته بود: امروز پنجشنبه برای حل اختلافات پدیدار شده بین من و پریسا با حضور پدران و مادران هر دو ما جلسه ایی تشکیل شد . ابتدا پدر پریسا فرازهایی از اولین دیدار من و خودش را یاد آور شد و گفت آن روزی که شما به تنهایی به منزل ما آمدی و در یک مراسم غیر رسمی از پریسا خواستگاری کردی من در یک جمله گفتم اگر خودش راضی باشد من حرفی ندارم اما امروز باید در سن 65 سالگی نظاره گر اختلافات بین شما و دخترم باشم .هر چند که تا امروز در شادی های شما شریک بوده ام و وجود اختلاف موضوع بد و یا ناپسندی نیست اما ای کاش بتوان اختلاف را حل کرد و من اصلا علاقه ایی به جدایی شما ندارم .
پدرم در خاطرات خود می نویسد بعد از شنیدن سخنان پدر پریسا احساس کردم مسله بسیار جدی تر از ان چیزی است که من تصور می کردم و بعدا فهمیدم که پریسا با پدرش بطور مفصل صحبت کرده است و ایشان هم موضوع را با پدر من در میان گذاشته است وآن روز گرد هم جمع شده بودند تا به من تذکر و اخطار جدی بدهند و من امروز به احماقت و نادانی خودم پی برده ام .
من در روز پنجشنبه با به کار بردن کلماتی و ساختن جملات آتشین که احساسات هر انسانی را به وجد می آورد اشک شوق را بر دیدگان همه نشاندم وبه گونه ایی سخنرانی کردم که پریسا بی اختیار و در حضور همه حاضرین در جلسه به آغوش من امد و با هم به یاد روز اول آشنایی ترانه مرا ببوس را خواندیم و در هنگام خواندن هر دم به یاد ان روز بوسه ایی از گونه های هم می چیدیم .
من در ان روز نگذاشتم این قده چرکین باز شود و چرک ان خارج شود بلکه فقط ان را پانسمان کردم تا درد ان برای مدتی از بین برود .آن روز نمی دانستم که من تا کجا خانه عشق را ویران کرده ام بلکه می پنداشتم موضوع نسبتا ساده و قابل حلی است که با دادن یکی و یا دوامتیاز به پریسا مسله حل خواهد شد .ولی بعدها فهمیدم که بسیار احمقانه و بی تدبیر می اندیشیدم.
در هنگام وقتی خاطرات پدرم را می خواندم چیزی نمی فهمیدم اما وقتی که بزرگتر شدم و وارد محیط دانشگاه شدم یک بار دیگر خاطرات پدرم را مرور کردم .
کاملیا دیدگاه خود را اینگونه شرح می دهد.
ما انسانها یک اشتباه فاحش داریم و آن این است که گمان می کنیم ثابت قدم بودن در راه و اهدافمان یعنی پالایش نکرن عقاید و تفکرمان در حالیکه اصلا اینطور نیست ممکن است یک شما برای سعادت بشر دین را بهترین الگو و سیله بدانید و قوانین و مقررات دین را عالی ترین و بهترین الگو برای رسیدن به سعادت بشر تشخیص دهید .
هدف شما سعادت بشر است و قوانین و مقررات دین وسیله رسیدن به این هدف است و اگر در مقطعی به این نتیجه برسید که دین قادر نیست انسان را سعادتمند بکند بی تردید برای رسیدن به هدف راه و اندیشه دیگری را بر می گزنید نه اینکه بر آنچه که می دانید امکان پذیر نیست پافشاری کنید . بی تردید روزی پدر و مادر من خوشبختی و سعادت خود را در یکدیگر جستجو می کردند اما امروز اینگونه نیست خوب چه اشکالی دارد برای ادامه سعادتمند شدن راه دیگری را بر گزینند.
اینکه انسان هر دم در حال تکامل و تغییر است پس چیست وقتی دو نفر در کنار یکدیگر زندگی می کنند و برای هم تمام می شوند و دیگر هیچ حاصلی برای هم ندارند باید چکار کنند .با هم ادامه دهند تا در آتش یکدیگر بسوزنند؟ به این دلیل که طلاق امری منفور و زشت و نا بجا است .من طلاق را تشویق و تبلیغ و ترویج نمی کنم بلکه دارم زندگی را و سعادت را می شکافم می توانید از خواندن این نوشتار خودداری کنید و به همان نوع زندگی که به علاقمند هستید ادامه دهید .اما باید بدانیم که اگر درست بیندیشیم به این نتیجه تاسف انگیز و حیرت اور دست خواهیم یافت که بیش از 60 درصد دختران فراری در ایران فرزندانی هستند که پدر و مادرشان در کنار هم زندگی می کنند اما به یکدیگر و زندگی فرزندان خود توجه ایی ندارند و باید گفت بیش از 70 درصد معتادین به مواد مخدر پدر و مادرانشان در کنار هم زندگی می کنند در جامعه ایران فقط 20 درصد ناهنجاری ها متعلق به بچه های طلاق است و 80 درصد ناهنجاری ها مربوطه است به فرزندانی که والدینشان در کنار انها زندگی می کنند . مشکل و فاجعه ایی که در شرف تکوین است به غیر موضوع طلاق است بلکه زندگی های اجباری و ناخواسته ای است که در حال ادامه و حیات است و تربیت غلط و اینکه پدران و مادران عقده ها و نابسامانی های زندگی مشترک خود را ناخواسته به فرزندان خود از کودکی منتقل می کنند و فرزندانشان با ناهنجارهای به ارث برده از پدر و مادران خود پاه به عرصه جامعه می گذارند و این آغاز بحران هویت است که امروز با ان دست به گریبان هستیم .درست بیندیشیم و منطقی و عاقلانه عمل کنیم.
ادامه این داستان را در قسمت پنجم دنبال کنید./ ارادتمند احمد علیپور / انگلستان / لندن/
کاملیا دیدگاه و نظر خود را در مورد شروع اختلاف و پدیدار شدن طلاق اینگونه شرح می دهد.
من از سن شش سالگی بسیاری از وقایع زندگیمان را به خاطر دارم و دقیقا شش سال م بود که مادرم بر روی مبل نشسته بود و داشت به تلویزیون نگاه می کرد. و من سرم را بر روی پاهای او گذاشته بودم و مادرم با دستهای مهربانش موهایم را نوازش می کرد.مهر و عاطفه مادری را در ان لحظه با گوشت و پوست و اسخوانم لمس و احساس می کردم ساعت از نیمه شب گذشته بود و کامران و کتایون خواب بودند و مادرم در ان شب بسیار غمگین بود و به همین دلیل به من نمی گفت که باید برای خواب به اتق خودت بروی و من هم از اینکه می توانستم بیدار باشم بسیار مسرور بودم .قصد داشتم از مادرم سوال کنم که مامان چرا امشب اینقدر غمگین و افسرده هستی که پدرم کلید را در درب خانه انداخت و درب را باز کرد. خستگی در چهره پدرم کاملا هویدا بود و گرد و غبار نشسته بر روی لباسش نشان از کار طاقت فرسای روز را می داد. پدرم با ورود به خانه به مادرم سلام کرد و بلافاصله امد و در میان من و مادرم نشست و دستهایش را بر دور گردن مادرم حلقه زد و مرا در آغوش گرفت. پدرم تا ان موقع شب هنوز شام نخورده بود و مادرم نیز در انتظار امدن پدرم بود تا با هم شام را میل کنند .نمی دانید چه صحنه رمانتیک و زیبایی خلق شده بود .مادرم از جا بر خاست و به سمت آشپزخانه رفت و در مدت 15 دقیقه میز شام دونفره ایی را فراهم آورد و من نیز در کنارشان نشستم و آنها به خوردن شام مشغول بودند .
پدرم برای مادرم از موفقعیتی که در کارهایش داشته است سخن می گفت که ناگهان مادرم به میان حرف او امد و گفت کامبیز من بیش از اینکه به زندگی لوکس نیازمند باشم به تو و وجود احتیاج دارم سعی کن شب ها زودتر خانه بیایی تو که هر روز صبح که از خانه بیرون می روی بچه ها خواب هستند و شب که می ایی آنها نیز خوابند و امشب بطور اتفاقی کاملیا بیدار است و توانسته ترا ببیند و تو نیز او را ببینی .کامران مرتبا و هرشب می گوید می خواهم تا امدن پدر بیدار باشم و گفته های کامران را کتایون عینا تقلید می کند.و من هم بالافاصله با بیانی کودکانه و شیرین گفتم بابا/ مامان راست می گوید. دقیقا به خاطر دارم وقتی مادرم داشت حرف می زد بر گونه های پدرم قرمز شده بود اما با ان جمله من پدرم خنده ایی کرد و خود را زیر بار فشار واقعیتی که می دانست حقیقت تلخی است نجات داد و گفت سعی می کنم از فردا شب زودتر به خانه بیایم اما رو کرد به مادرم و گفت پریسا من قصد دارم تا توانایی دارم و می توانم پایه های زندگی را برای اینده خودمان و بچه ها محکم و مستحکم کنم و اجازه بدهید تا قبل از اینکه کاملیا به سن ده سالگی برسد به هدفی که در نظر دارم دست یابم و تو نیز در این راه با من همکاری کن.این اولین بحث جدی بود که میان پدر و مادرم در خصوص نحوه زندگی و چگونگی ادامه ان و برنامه های آینده ایجاد شده بود و از حال به بعد باید دیدگاهها و تفکرات خودشان را با هم در میان می گذاشتند شاید از خودتان سوال کنید پس تا حالا از دیدگاهها و نظرات هم با خبر نبودند .باید بگویم هیچکس قادر نیست که دیدگاهها و نظرات و اهداف خود را برای ده سال دیگر بیان و تعیین کند بلکه به آینده می نگرد و نمی داند چه می شود به دلیل اینکه شرایط زمان و مکان در تغییر نظرات و دیدگاههای انسان بسیار موثر و تاثیر گذار است و پیوسته در راه رسیدن به هدف تلاش می کند اما نیم نگاهی نگران به آینده دارد.
فقط بچه های طلاق دچار بحران هویت نیستند بلکه بسیاری از کسانی که پدر و مادر را با هم دارند دچار مشکلات روان پریشانی هستند. وقتی کلمه طلاق به میدان زندگی پاه می نهد بی تردید پیکر زندگی می لرزد و ترس بر تمامی اندام ان حاکم می شود .طلاق عمل درست و مناسبی نیست و بی شک اقدام نادرست و نابجا یی است اما تنها راه نجات در هنگام مرگ زندگی است. باید ما انسانها نگاهمان را به طلاق تغییر دهیم و گمان نکنیم که با طلاق همه چیز و همه کس نابود و فنا می شوند. باید تفکرمان را اصلاح کنیم . طلاق یک انتخاب است همانطور که ازدواج یک انتخاب است اما طلاق آخرین انتخاب است یعنی تنها و آخرین انتخاب است اما ازدواج اولین و شیرین ترین و بهترین انتخاب زندگی است.
طلاق به مانند این است که به یک زوج بگویند از بین مدفوع سگ و مدفوع گاو کدامین را انتخاب می کنی و تو بی تردید مدفوع گاورا نتخاب می کنی چون می دانی که سگ حیوانی گوشت خوار است و با انتخاب مدفوع سگ زندگی مانند سگ را انتخاب می کنی.اما با انتخاب مدفوع گاو می دانی که احتمال بقای زندگی وجود دارد چون گاو علف خوار است و مدفوع او قابل تحمل تر است .
من که نویسنده و نگارنده این نوشتار هستم طلاق و شرایط ان را لمس کرده ام و سالهای زیادی برای عدم تحقق طلاق تلاش کردم اما بی نتیجه اخر کار طلاق را انتخاب کردم .طلاق بیش از اینکه بچه های طلاق را به دامن ناهنجاری ها و نابسامانی ها بکشاند عاملان ان را بی هویت می کند و بی تردید نیمی از توان و شخصیت انها رانابود می کند هیچ شکستی به اندازه طلاق کمر زن و مرد را نمی شکند و برای فرار از فشارهای روانی طلاق به دامن مرد و یا زن دیگری خواهند رفت و این ممکن است مکرر تکرار شود اما بسیاری از مردان و زنان با وجدان هستند که خود را فدای طلاق نمی کنند بلکه طلاق را و فشار روانی و روحی ان را از بین می برنند و یا اینکه با یک ازدواج مجدد و با بهره بردن از تجربیات گذشته برای خود و بچه های طلاق زندگی شیرین تر از گذشته می سازند و یا اینکه دیگر ازدواج نمی کنند و خواسته های خود را کور و نابود می کنند و فقط به فکر پرورش استعدادها و بزرگ کردن بچه های طلاق هستند.
من در این داستان طلاق را از ایران تا انگلستان و تا امریکا می برم و بچه های طلاق در ایران را با بچه های طلاق در انگلستان و امریکا مقایسه می کنم و سپس نتیجه می گیرم و شما هم نتیجه بگیرید .انچه من در این نگارش بیان می کنم حاصل تحقیق است و حاصل مطالعه و گفتگو با بچه های طلاق و پدر و مادر های جدا شده است .ما چرا باید از گفتن انچه که باعث طلاق شده است شرمنده و خجالت زده باشیم آیا چگونه می خواهیم جامعه را اصلاح کنیم و سامان دهیم بیایم خودمان را افشا کنیم و بگویم در کجا و کی مقصر بوده ایم .نه اینکه فقط حریف را در میدانی یک طرفه سرزنش کنیم و خودمان را عاری از هر گونه اشتباه و خطا جلوه دهیم.
داستان زندگی کاملیا با برادر و خواهر و پدر و مادرش حدود 5 تا 6 قسمت می باشد و بعد ار داستان کاملیا داستان دیگری را در مورد بچه های طلاق را خواهم نوشت بچه های طلاق حدود 25 تا 20 قسمت می باشد این داستان را تا اخر ادامه دهید اطمینان دارم این رمان می تواند راهگشا باشد شاید روزی 20 دقیقه از وقت خودتان را صرف خواندن این داستان بکنید اما ایمان دارم موثراست و می تواند تجربیات زیادی به انها که تاکنون ازدواج نکردند و انهایی که در شرف طلاق هستند و انهایی که طلاق گرفته اند و انهایی که ابتدای راه هستند و آنهایی که زندگی شیرین و لذت بخشی دارند و انها که دارند با سیلی صورت خود را سرخ می کنند .منتقل کند.
من منتظر شنیدن و خواندن نظرات شما هستم چه از طریق کامنت هایی که می گذارید و چه از طریق ایمیل هایی که ارسال می کنید .بیایید با هم یکی شویم و زندگی وبلاگ را به حل مشکلات جامعه و تبدیل کردن ناهنجارها به هنجارها و نزدیک کردن خودمان به یکدیگر برای رسیدن به جامعه ایده ال و مورد نظر خودمان تبدیل کنیم فارغ از هر عقید و دین و مکتبی بیاییم انسانیت و رستگاری را بیاموزیم و ترویج کنیم .نگاهمان را اصلاح کنیم بی گمان آنچه ما فکر می کنیم درست نیست باید بدانیم که بچه های طلاق نیاز به ترحم ندارند انها نیازمند محبت هستند چرا وقتی با یک بچه طلاق روبرو می شویم نگاهمان تغییر می کند و به جای محبت به او ترحم می کنیم .در حالیکه تا دیروز او را می دیدیم و می شناختیم ولی امروز به دلیل طلاق فکر می کنیم که باید به او ترحم کنیم .
ادامه این داستان را در قسمت سوم دنبال کنید. موفق باشید ارادتمند احمد علیپور انگلستان لندن
فقط چندماه از جدایی پدر و مادرش گذشته بود که مادرش ازدواج مجدد کرد و پدرش نیز برای فرار از مسولیت های اجتماعی خود تهران را به مقصد تبریز ترک کرد و چون اصلا اهل تبریز بود برای ادامه زندگی به آن شهر رفت و هر ماه مبلغی را برای تامین مخارج زندگی برایشان حواله می کرد .خوشبختانه پدر یک اپارتمان نسبتا مناسب خریداری کرده بود و دغدغه خانه بدوش بودن و اجاره نشینی را نداشتند اما وقتی مادر ازدواج کرد پدر اجازه نداد تا مادر با همسر جدیدش به خانه بیاید و تصمیم گرفت تا برای نگهداری از این دو فرزند خود فردی را استخدام کند و کسی که استخدام شده بود فقط وظیفه داشت تا به تهیه و پخت غذا و تمیز کردن خانه و سرویس ارایه دهد و حق دخالت در امور خصوصی را نداشت و شب هم باید به خانه خود می رفت .مادر هر روز صبح برای مدت نیم ساعت به بچه ها سر می زد .حاصل این زندگی سه فرزند بود دو دختر و یک پسر بزرگترین فرزند خانود کاملیا با 17 سال سن و کامران با 15 سال سن و کتایون با 13 سال سن بودند. دقیقا واقعه طلاق در اخرین ترم مدرسه اتفاق افتاد و هر سه نفر موضوع جدایی پدر و مادر خود را با دوستان و اموزرگان خود در میان گذاشتند.
کاملیا در اولین جلسه مشاوره در مدرسه با مشاور مسایل خانواده دلایل طلاق پدر و مادر خود را اینگونه شرح می دهد.
پدرم منهدس مکانیک از دانشگاه صنعتی شریف است و دارای یک شرکت بزرگ ساختمانی در تهران و تبریز است. پدرم در خاطرات خود که ان را در دفترچه ایی یادداشت کرده نحوه آشنایی خودش با مادرم را اینگونه نوشته است.در دانشگاه یک روز برای تحقیق به اراک رفتیم در اتوبوس در کنار پریسا نشستم و در اولین برخورد برایش شعری از فریدون مشیری را خواندم و او از خواندن شعر لذت برد و پریسا صدای بسیار زیبایی داشت شعری را که من خوانده بودم با آوازی دلنشین ان را خواند و ارام ارام سکوتی زیبا بر همه جا حاکم شد و فقط صدای او طنین انداز و نوازش گر فضای اتوبوس در حال حرکت شده بود .بعد از اتمام اواز پرسیا همه ای مسافرین که هم کلاسی های دانشگاهی مان بودند به تشویق پرسیا پرداختند واز ان لحظه به بعد من دکلمه می کردم و پریسا می خواند .نگاهمان به یکدیگر تغییر کرد در چشمهایمان شور و شوق دیگری پدیدار شد .هنوز فقط دو ساعت از آشنایی من و پریسا می گذشت که من دستهای او را در میان دستهای خودم گرفتم و شعر زیبای مرا ببوس را با صدای بلند و با احساسی وصف ناپذیر خواندم .پرسیا هر لحظه به گرمی می فشرد و من بی اختیار او را بوسیدم و نیز مرا بوسید .عشق میان ما آغاز شد و دیری نگذشت که من برای خواستگاری به خانه پریسا رفتم پدر پریسا دکتر اطفال بود و تخصص فوق العاده ایی برخوردار بود .در اولین برخورد وقتی به ایشان گفتم که من علاقمندم تا با دختر شما ازدواج کنم در پاسخ به من گفت آیا دخترم نیز مانند شما علاقمند است گفتم آری.صدای دخترش زد و از او پرسید و دختر با نجابتی خاص پاسخ مثبت داد وپدر وقتی پاسخ دختر را شنید با لحنی آرام گفت من حرفی ندارم . و انگاه روابط من و پریسا نزدیکتر شد و اوقات بیشتری را با هم بودیم .و به سرعت شرایط ازدواج را فراهم کردیم و هم زمان با پایان سال سوم دانشگاه با یکدیگر ازدواج کردیم .
کاملیا در ادامه گفتگو با مشاوره خانواده در محیط مدرسه می گوید وقتی از مادرم نحوه چگونگی آشنایی او با پدرم را سوال کردم اینگونه توضیح داد.
من وپدرت در یک اتفاق ساده به یکدیگر علاقمند شدیم و هر روز بر شدت علاقه ما افزوده شد .تا اینکه با هم ازدواج کردیم .وقتی زندگی مشترک را با هم آغاز کردیم بسیار شیرین و لذت بخش بود و چون هردو دانشجوی سال آخر بودیم هر روز صبح به اتفاق هم به دانشگاه می رفتیم و بعد از پایان تحصیلات کامبیز باید برای انجام خدمت سربازی خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی می کرد و به دلیل روابط پدرم و هم پدر کامبیز که سرهنگ ارتش بود خدمت سربازی کامبیز در وزارت دفاع در خیابان سوم اسفند تهران سپری شد و او هر روز ساعت 3 بعد از ظهر به خانه می آمد و من نیز به سرکار می رفتم هنوز خدمت سربازی کامبیز تمام نشده بود که اولین فرزند مان چشم به جهان گشود و زندگی شیرین تر شد.من و کامبیز به دلیل شرایط خانوادگی مشکلات مالی نداشتیم و هم پدر من و هم پدر کامبیز ماهانه کمک های قابل توجه ایی به ما می کردند و با کمک پدر من و کامبیز موفق به خرید یک آپارتمان درسلطنت آباد (پاسداران)شده بودیم.مادرم به درستی نمی گوید که اختلافات از کجا آغاز شد اما من وقتی که بزرگتر شدم و حدود 6 سال داشتم که با کنجکاوی مرتبا گوش می ایستادم و به مجادله بین پدر و مادرم گوش می کردم و از همان دوران کودکی در پی این موضوع بودم که چرا میان پدر و مادرم اختلاف ایجاد شد.
ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.