تبليغاتX
یادداشتهای مهاجر - احمد علیپور - لندن

یادداشتهای مهاجر - احمد علیپور - لندن

بررسی و نقد ناهنجاریهای اجتماعی و فرهنگی و تبدیل ناهنجاریها به هنجار

اینها بچه های طلاق هستند

دوستان و کاربران عزیز از شما درخواست می کنم لطفا در نظر سنجی وبلاگ مهاجر شرکت کنید. 

 

اینها همه بچه های طلاق هستند (قسمت ششم)

 

پدر و مادرم از هم طلاق گرفتند.  با امید عهد می بندیم و از ترس دست به عمل می زنیم.

 

ان زمان برای طلاق گرفتن لازم نبود تا به دادگاه مراجعه کنی و و می توانستی با مراجعه به دفتر خانه ثبت ازدواج و طلاق نسبت به درخواست و انجام طلاق اقدام کنی. پدرم برای اقدام از طلاق مادرم یکماه مهلت خواست و مادرم موافقت کرد و در این مدت پدرم اتاق خواب خود را تغییر داد و برای استراحت و خواب به اتاق من امد.

پدرم در این مدت نسبت به نقل و انتقال دفتر خود از تهران به تبریز فعالیت می کرد و ظرف 15 روز دفتر خود را به تبریز منتقل کرد و در تبریز نیز خانه ایی اجاره کرد و با مادرم توافق کرد تا زمانی که مادرم ازدواج نکرده در همان خانه نزد ما زندگی کند و مادرم نیز با این درخواست پدرم موافقت کرد. در طول یکماه مهلتی که پدرم خواسته بود جو ارامی بر زندگی ما حاکم بود و دیگر از مشاجرات و مجادلات لفظی پدر و مادرم خبری نبود .اما سایه شوم طلاق بر زندگیمان سایه افکنده بود و مانند ادمهایی که منتظر مرگ یک بیمار صعب العاجی که پزشکان از او قطع امید کرده اند بودیم و روزهای به سختی می گذشت و گاهی فکر می کردیم حالا که پدرم در اتاق من زندگی کند و با شرایط فعلی زندگی را ادامه دهیم .اما ادامه ان امکان پذیر نبود چرا که این ارامش فقط آتش بسی بود که پدر و مادرم با ان موافقت کرده بودند .

 

روز موعد فرا رسید و به دلیل آمادگی ذهنی و روحی همه افراد خانواده پذیرش و هضم طلاق پدر و مادرم امکان پذیر شده بود .ساعت 9 صبح پدر و مادرم به اتفاق پدر و مادر بزرگه ایم و چند نفر دیگر اعزام دفتر ثبت طلاق شدند .طبق سنت و عرف جامعه سردفتر می بایستی  در مورد جدایی و اینکه طلاق مکروه است و حرامترین حلال ها است سخن بگوید و بعد از پایان سخنرانی ایشان باز طبق سنت و عرف حاکم بر جامعه در مورد نحوه پرداخت مهریه و رضایت طرفین و اینکه آیا سخنان او کارساز بوده است یا خیر از خوانده و خواهان سوال می کند و سپس برای ثبت طلاق دفتر خود را گشاید و در ان شرح طلاق را ثبت می کند و طرفین و شوهد ان را امضا می کنند و طلاق به ثبت می رسد و وقوع پیدا می کند به همین سادگی مانند ثبت ازدواج که با امضا داماد و عروس و دو شاهد عقد بین دوطرف حاصل میشود و زن و مرد به یکدیگر محرم می شوند و زندگی زناشویی را آغاز می کنند.

 

باز طبق سنت و قوانین شرعی دین اسلام در صورتیکه بعد از طلاق و قبل از اتمام سه ماه و ده روز که همان 100 روز می باشد زن و مرد در یک مکان مشترک و در زیر یک سقف زندگی کنند طلاق باطل می شود و رجوع محسوب می شود لذا پدرم بالافاصله بعد از طلاق خانه را ترک کرد و از راه دفتر خانه به خانه پدرش رفت و ما نیز برای دیدن او به اتفاق مادرمان به انجا رفتیم.

 

صحنه ایی که خیلی برایم جالب بود و تعجب مرا جلب کرد این بود که مادرم با روسری و با حجاب کامل با پدرم روبرو شد و تازه ان پس خود را نامحرم می دانست .اما با پدر بزرگم نامحرم نبود این را قوانین شرع اسلام می گوید .

 

پدر در گفتگو با من و کامران و کتایون گفت که هر 15 روز یک بار به تهران می اید و سه روز نزد ما می ماند و در این مدت سه روز فقط با ما است و به هیچ کاری جز بودن در کنار ما نخواهد پرداخت .

پدرم بعد از چند روز عازم تبریز شد و ما نیز زندگی جدیدی را اغاز کردیم .

 

مادرم شب های زیادی را به صورت پنهان گریه می کرد و من صدای هق هق گریه او را می شنیدیم امادیری نگذاشت که کم کم ارام شد و شرایط عادی خود را باز یافت.

 

ادامه این داستان را در قسمت هفتم دنبال کنید.  ارادتمند   احمد  علیپور.   انگلستان   لندن. ساعت 14:20 دقیقه پنجشنبه 25 اگوست 2005

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:24  توسط احمد نور  | 

اینها بچه های طلاق هستند

 

اینها بچه های طلاق هستند. (قسمت پنجم )

 

پدر و مادرم برای جدا شدن به توافق می رسند:

 

ابزار ذهن ما وقتی شرایط به وجود آورنده شان از بین می رود سوهان روح ما می شوند-  (هانری برگسون)

 

وقتی شک کردید/ کاری نکنید. ......  هیچکس به شما برای آنچه  نگفته اید حمله نخواهد کرد.

 

یکسال و اندی از اولین مشاجره جدی پدر و مادرم در مورد طلاق گذشته بود که موضوع طلاق به عنوان اولین خواسته مادرم در زندگی ما سایه افکنده بود دیگر دخالت و وساطتت بزرگتر ها هم کارساز نبود .

کامرام و کتایون هر روز غمگین و افسرده بودند و هر بار که پدر و مادرم مشاجره لفظی داشتند این دو به شدت گریه می کردند .به گونه ایی که یک بار کتایون از شدت گریه ضعف کرد و به زمین افتاد و او را به سرعت به بیمارستان منتقل کردیم و او مدت ده روز در بیمارستان دی بستری شد. اما چشمان و دیدگان پدر و مادرم بر روی تمامی آنچه در حال وقوع و شرف انجام بود بسته شده بود انها فقط خودشان را می دیدند واصلا نگاهی به اطراف خود نداشتند. دیگر پدرم آن مرد با احساسات سابق نبود تا مادرم زبان به سخن گفتن باز می کرد  یا از او فاصله می گرفت یا اینکه بشدت با او برخورد می کرد. کلمات و الفاظ رکیک نیز ارام ارام بر جملات و گفتمان این دو غلبه و حکومت کرد.

موضوع اختلاف پدر و مادرم از حریم خانواده فراتر رفت و همسایگان و اهل فامیل همه به اختلافات پدرم و مادرم پی بردند .دعواهای شبانه و که تا دیر وقت ادامه داشت باعث شد بود تا ما نتوانیم هر روز صبح ها به موقع به مدرسه برویم . و این موضوع باعث شد تا مدیر و مشاور مدرسه با پدر و مادرم تماس بگیرند و ایشان را به انچه که در حال وقوع است اگاه کنند اما هیچکدام گوش شنوا نداشتند و آنها فقط خودشان را می دیدند و نه هیچکس دیگر را. پدرم با درخواست طلاق مادرم موافقت نمی کرد و در رفتار خود نیز هیچگونه تغییری نمی داد و زندگی ما به یک خودکشی تدریجی تبدیل شده بود. ما که حق اظهار نظر و دخالت نداشتیم و پدر و مادرم هم که چشمهایشان را بر روی ما بسته بودند. پدرم با هر گونه راه حلی مخالفت می کرد و مادرم هم فقط طلاق را درخواست می کرد و تنفر بر کل زندگی ما سایه افکنده بود تا اینکه در یک روز جمعه بعد از صرف صبحانه برای رفتن به خانه پدربزرگم(پدر مادرم) اماده می شدیم که مشاجره سختی بین پدر و مادرم در گرفت مشاجره داشت به برخورد فیزیکی بین این دو تبدیل می شد من بالافاصله به پدر مادرم تلفن زدم و به لحاظ نزدیکی مسافت بین خانه هایمان پدر مادرم به سرعت به خانه امد و به دنبال ایشان بقیه بستگان درجه یک از قبیل پدر پدرم و عموهایم و دیگر اهل فامیل به خانه ما امدند .دیگر نیازی نبود که ما به اتاق خودمان برویم .فقط با توجه به سابقه قبلی کتایون خاله ها و عمه هایم گرد ما سه نفر جمع شده بودند و ما را دلداری می داند که کتایون بی مقدمه به عمه ام گفت مرا به جمع انها ببر می خواهم حرفی به پدر و مادرم بزنم عمه ام موافقت کرد تا ما سه نفر به جمع بزرگترها برویم و لذا در هنگام ورودمان به جمع انها عمه ام با صدای بلند و سخنانی دردناک رو به پدر و مادرم کرد و گفت کتایون می خواهد با شما دو نفر حرف بزند لطفا چند دقبفه ارام بگیرید تا او حرف خود را با شما در میان بگذار. بعد سخنان عمه ام سکوتی مرگی بار بر فضای خانه حاکم شد .پدر مادرم رو به کتایون کرد و گفت دخترم انچه را که می خواهی بگویی بگو و بیان کن ما سر و پاه گوش هستیم بگو عزیزم. کتایون با صدایی که بغض گلوی ان را می فشرد شروع به حرف زدن کرد .

کتایون این چنین اغاز کرد.

مدتها است که من و کامران و کاملیا در حسرت محبت شما می سوزیم و سالها است که ما محبت را گم کرده ایم.آرزوی هر بچه ایی این است که وقتی از مدرسه به خانه می آید شیرین کاری ها و موفقعیت های خود را برای پدر و مادرش تعریف کند و او دست نوازش بر او بکشد اما من سالها است که این نوازش را ندیده ام نسبت به انچه که تاکنون صورت نگرفته است شکایتی ندارم اما ای پدر و ای مادر من  بی تردید وجود هردو شما با همه برای ما نعمت است اما امروز وچود شما هردو در کنار ما نغمتی شده است طاقت فرسا که تحمل ما را و خود شما را به بازی گرفته است .به خودتان و ما سه نفر نگاه کنید ببینید اگر واقعا قصد ادامه این زندگی با این وضعیت و شرایط دارید  من به جرات می گویم یا طلاق بگیرید یا اجازه دهید ما برای ادامه زندگی به نزد پدر و مادر یکی از شما دو نفر برویم .

 

سخنان کتایون اشک را بر چشمان همه حاضرین جاری ساخت و فضای اندوهگین و همراه با تالم را بوجود اورد و پدرم تصمیم گرفت به خواست مادرم گردن نهد و او را طلاق دهد.

 

ادامه داستان رادر قسمت ششم دنبال کنید.  ارادتمند   احمد علیپور   انگلستان   لندن.  ساعت   12:25 دقیقعه پنجشنبه 25 اگوست 2005
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 21:10  توسط احمد نور  | 

اینها بجه های طلاق هستند

 

اینها همه بچه های طلاق هستند (قسمت چهارم)

 

در روز پنجشنبه بین مادر و پدرم و بزرگترها چه گذشت؟

 

بعد ها پدرم در دفتر خاطرات خود اینگونه نگاشته بود: امروز پنجشنبه  برای حل اختلافات پدیدار شده بین من و پریسا با حضور پدران و مادران هر دو ما جلسه ایی تشکیل شد . ابتدا پدر پریسا فرازهایی از اولین دیدار من و خودش را یاد آور شد و گفت آن روزی که شما به تنهایی به منزل ما آمدی و در یک مراسم غیر رسمی از پریسا خواستگاری کردی من در یک جمله گفتم اگر خودش راضی باشد من حرفی ندارم اما امروز باید در سن 65 سالگی نظاره گر اختلافات بین شما و دخترم باشم .هر چند که تا امروز در شادی های شما شریک بوده ام و وجود اختلاف موضوع بد و یا ناپسندی نیست اما ای کاش بتوان اختلاف را حل کرد و من اصلا علاقه ایی به جدایی شما ندارم .

پدرم در خاطرات خود می نویسد بعد از شنیدن سخنان پدر پریسا احساس کردم مسله بسیار جدی تر از ان چیزی است که من تصور می کردم و بعدا فهمیدم که پریسا با پدرش بطور مفصل صحبت کرده است و ایشان هم موضوع را با پدر من در میان گذاشته است وآن  روز گرد هم جمع شده بودند تا به من تذکر و اخطار جدی بدهند و من امروز به احماقت و نادانی خودم پی برده ام .

 

من در روز پنجشنبه با به کار بردن کلماتی و ساختن جملات آتشین که احساسات هر انسانی را به وجد می آورد اشک شوق را بر دیدگان همه نشاندم وبه گونه ایی سخنرانی کردم که پریسا بی اختیار و در حضور همه حاضرین در جلسه به آغوش من امد و با هم به یاد روز اول آشنایی  ترانه مرا ببوس را خواندیم و در هنگام خواندن هر دم به یاد ان روز بوسه ایی از گونه های هم می چیدیم .

 من در ان روز نگذاشتم این قده چرکین باز شود و چرک ان خارج شود بلکه فقط ان را پانسمان کردم تا درد ان برای مدتی از بین برود .آن روز نمی دانستم که من تا کجا خانه عشق را ویران کرده ام بلکه می پنداشتم موضوع نسبتا ساده و قابل حلی است که با دادن یکی و یا دوامتیاز به پریسا مسله حل خواهد شد .ولی بعدها فهمیدم که بسیار احمقانه و بی تدبیر می اندیشیدم.

 

در هنگام وقتی خاطرات پدرم را می خواندم چیزی نمی فهمیدم اما وقتی که بزرگتر شدم و وارد محیط دانشگاه شدم یک بار دیگر خاطرات پدرم را مرور کردم .

کاملیا دیدگاه خود را اینگونه شرح می دهد.

 

ما انسانها یک اشتباه فاحش داریم و آن این است که گمان می کنیم ثابت قدم بودن در راه و اهدافمان یعنی پالایش نکرن عقاید و تفکرمان در حالیکه اصلا اینطور نیست ممکن است یک شما برای سعادت بشر  دین را بهترین الگو و سیله بدانید و قوانین و مقررات دین را عالی ترین و بهترین الگو برای رسیدن به سعادت بشر تشخیص دهید .

 

هدف شما سعادت بشر است و قوانین و مقررات دین وسیله رسیدن به این هدف است و اگر در مقطعی به این نتیجه برسید که دین قادر نیست انسان را سعادتمند بکند بی تردید برای رسیدن به هدف راه و اندیشه دیگری را بر می گزنید نه اینکه بر آنچه که می دانید امکان پذیر نیست پافشاری کنید . بی تردید روزی پدر و مادر من خوشبختی و سعادت خود را در یکدیگر جستجو می کردند اما امروز اینگونه نیست خوب چه اشکالی دارد برای ادامه سعادتمند شدن راه دیگری را بر گزینند.

 

اینکه انسان هر دم در حال تکامل و تغییر است پس چیست وقتی دو نفر در کنار یکدیگر زندگی می کنند و برای هم تمام می شوند و دیگر هیچ حاصلی برای هم ندارند باید چکار کنند .با هم ادامه دهند تا در آتش یکدیگر بسوزنند؟ به این دلیل که طلاق امری منفور و زشت و نا بجا است .من طلاق را تشویق و تبلیغ و ترویج نمی کنم بلکه دارم زندگی را و سعادت را می شکافم می توانید از خواندن این نوشتار خودداری کنید و به همان نوع زندگی که به علاقمند هستید ادامه دهید .اما باید بدانیم که اگر درست بیندیشیم به این نتیجه تاسف انگیز و حیرت اور دست خواهیم یافت که بیش از 60 درصد دختران فراری در ایران فرزندانی هستند که پدر و مادرشان در کنار هم زندگی می کنند اما به یکدیگر و زندگی فرزندان خود توجه ایی ندارند و باید گفت بیش از 70 درصد معتادین به مواد مخدر پدر و مادرانشان در کنار هم زندگی می کنند در جامعه ایران فقط 20 درصد ناهنجاری ها متعلق به بچه های طلاق است و 80 درصد ناهنجاری ها مربوطه است به فرزندانی که والدینشان در کنار انها زندگی می کنند . مشکل و فاجعه ایی که در شرف تکوین است به غیر موضوع طلاق است بلکه زندگی های اجباری و ناخواسته ای است که در حال ادامه و حیات است و تربیت غلط و اینکه پدران و مادران عقده ها و نابسامانی های زندگی مشترک خود را ناخواسته به فرزندان خود از کودکی منتقل می کنند و فرزندانشان با ناهنجارهای به ارث برده از پدر و مادران خود پاه به عرصه جامعه می گذارند و این آغاز بحران هویت است که امروز با ان دست به گریبان هستیم .درست بیندیشیم و منطقی و عاقلانه عمل کنیم.

 

ادامه این داستان را در قسمت پنجم دنبال کنید./   ارادتمند   احمد  علیپور / انگلستان /   لندن/
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:40  توسط احمد نور  | 

اینها بچه های طلاق هستند

 

 

اینها همه بچه های طلاق هستند ( قسمت سوم)

 

کاملیا بزرگ می شود.

کاملیا در خاطرات خود که از طریق مکاتبه و نامه نگاری صورت می داد برای من اینگوه نگاشته است. دوران ابتدایی را به اتمام رساندم و وارد دوره راهنمایی شدم .سال سوم راهنمایی بودم که یکروز برای خرید به اتفاق مادرم از خانه برون رفتیم در همنگام بازگشت به خانه منتظر تاکسی در کنار خیابان توقف کرده بودیم که یک خودرو پیکان در جلوی ما توقف کرد و من و مادرم سوار ان خودرو شدیم مادرم در صندلی جلو نشست و من در صندلی عقب نشستم .نگاه مادرم به راننده خوردو نگاه آشنایی بود و وقتی با یکدیگر صحبت می کردند سعی می کردند با هم زیر لب و به صورت زمزمه سخن گویند به گونه ایی که من متوجه صحبت های میان آنان نشوم و راننده خودرو دقیقا ما را در مکانی پیاده کرد که با خانه ما فاصله ایی بسیار نزدیک داشت .ان روز من از مادرم هیچ سوالی نکردم اما کنجکاوی مرا راحت نمی گذاشت و هر گاه که در منزل بودم سعی می کردم رفتار مادرم را و مکالمه های تلفنی او را زیر نظر داشته باشم اما ازفاش کردن هر گونه موضوعی یا در میان گذاشتن آن با پدرم خودداری و اجتناب کردم .دقیقا 15 سال داشتم که مادرم  یک شب بدون مقدمه از پدرم تقاضای طلاق کرد و پدرم مانند مجسمه در جای خود خشک شد و برای دقایقی نه قادر بود تکان بخورد و نه حرف بزند کاملا لال شده بود . مادرم مهلت نداد که پدرم پاسخ دهد و دوباره تکرار کرد مگر نشنیدی  گفتم می خواهم طلاق بگیرم .پدرم این بار سعی کرد با کنترل خود و حفظ خونسردی خود بگوید بعدا در موردش با هم صحبت خواهیم کرد .اما مادرم گویا می خواست همان شب از پدرم تضمین لازم را بگیرد و لذا اصرار او در مورد طلاق ادامه داشت تا  اینکه مشاجره سختی میان این دو  در گرفت و من مجبور شدم به هر دو پدر بزرگم تلفن بزنم و انها سراسیمه به خانه ما امدند تا ان روز هیچ گاه  چنین با صراحت مادرم چنین درخواستی را نکرده بود و هیچگاه پرده احترام این چنین دریده نشده بود. وقتی پدر و مادر بزرگ هایم امدند تا حدود زیادی فشار روانی در ان شب کم شده بود اما همچنان جو نامطلوب و غیر قابل اعتمادی حاکم بود پدر مادرم از همه خواست تا ارام باشند و از من خواست تا برای خواب به اتاق خودم بروم .من نیز علیرغم میل خودم به درخواست پدر بزرگم احترام گذاشتم و به اتاق خودم رفتم .ولی خیلی دوست داشتم در میان جمع بنشینم و به حرفهایشان گوش کنم و دلم می خواست مشاهدات خودم را از روابط مادرم با راننده ان خودرو که برای من کاملا مسجل و مسلم شده بود بیان کنم .خیلی دلم می خواست   همه آنچه را که می دانم به پدر بزرگم بگویم اما خودم را کنترل کردم و از دخالت در موضوع صرف نظر کردم و گوش ایستادم تا به سخنانی که بین انها رد و بدل می شد گوش کنم .

 

پدر بزرگم یعنی پدر مادری ام از مادرم سوال کرد چرا می خواهی طلاق بگیری؟

مادرم پاسخ داد که من وکامبیز روابط عاطفی میانمان به پایین ترین حد خود رسیده است او هرشب خسته و دیر وقت از سر کار به خانه می اید در سال حداقل دو ماه در مسافرتهای کاری به سر می برد و ما مدتها است که روابط جنسی نداریم در خانواده ما و در بین عمو هایم و ادیی هایم و خاله و عمه هایم و همچنین پدر و مادر بزرگ هایم به دلیل بالا بودن سطح دانش و فرهنگ انها گفتگو بسیار راحت و شفاف صورت می گرفت و سخنان مادرم در مورد هم بستر نشدن پدرم با او کسی را برآشفته یا ناراحت نمی کرد . مادرم داشت سخن می گفت که پدر بزرگم  از پدرم سوال کرد آیا پریسا راست می گوید .پدرم بسیار ارام  گفت تا حدودی بله انگاه پدر بزرگم از پدرم خواست تا تو ضیح دهد .پدرم تقاضا کرد اجازه دهند این بحث را یک شب دیگر ادامه دهند پدرم هر گز باور نمی کرد که با دستان و عملکرد خودش خانه عشق را ویران کرده است و زندگی را فدای کار و شغل خود نموده است و تصور کرده که با ایجاد امکانات رفاهی وسیعی که فراهم کرده است رضایت مادرم را بدست اورده است ان شب من فهمیدم که مادرم چه رنج و عذابی را از بی محلی و کم محلی پدرم که ناخوداگاه ایجاد شده بود تحمل می کرده است و مادرم نیز بی اراده به سمت مردی دیگر کشیده شده است تا بتواند نیازهای خود را در او بیابد.

 پدر بزرگم با درک شرایط پدرم به مادرم توصیه کرد تا صبور باشد و اجازه دهد این بحث را در پجشنبه که 5 روز بعد می شد پیگیری نمایند و قول داد که موضوع را به شکل دوستانه حل کند و همه مشکلات و سو تفاهم ها را بر طرف نماید و مادرم پذیرفت و مهمانهای ما رفتند اما پدر و مادر بزگ هایم به اتاق ما امدند و من و کتایون و کامران را بوسیدند و رفتند و پدر بزرگم به من گفت هنوز بیداری گفتم اری بیدارم در حالیکه اشک در چشمان من حلقه زده بود به اوگفتم اجازه ندهید زندگی پدر و مادرم از هم پاشیده شود نگاهی به من کرد و گفت من اجازه نمی دهم چنین اتفاقی رخ دهد ومجددا مرا بوسید و از من خدا حافظی کرد .

 

بعد از خداحافظی مهمانها . بعد از چند دقیقه صدای گریه پدرم را شنیدم که داشت با بغض در گلو از مادرم عذرخواهی می کرد بی تردید اولین بار بود که من صدای گریه پدرم را می شنیدم و مادرم نیز برای ارام کردن همسرش در ان شب بسیار تلاش کرد و هر دو برای خواب به اتاق خودشان رفتند.

 

فردا صبح پدرم دیرتر از روزهای معمول به سر کار رفت و شب بسیار زود به خانه امد و با تهیه یک سبد از گلهای زیبا درب خانه را باز کرد مادرم شور و نشاط وصف ناپذیری یافته بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید انگار نه انگار که دیشب در خانه ما بلوا بود .

 

تا اینکه روز پنجشنبه فرا رسید و پدر و مادر بزرگ هایم به خانه ما امد ند و موضوع را به بحث گذاشتند و برای اینکه بچه ها دچار بحران هویت نشوند ما را به خانه عمویم بردند عمویم هم سه فرزند داشت که دختر بزرگش از من 2 سال کوچکتر بود و چون فردا جمعه بود و مدارس تعطیل بود ما در منزل عمویم خوابیدیم و پدر و مادرم به اتفاق پدر و مادر بزرگ هایم به انجا امدند و همه ناهار را دور هم در منزل عمویم صرف کردیم.     

ادامه این داستان را در قسمت چهارم بخوانید. ارادتمند   احمد  علیپور       انگلستان   لندن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:46  توسط احمد نور  | 

اینها بچه های طلاقه هستند

 

 

اینها بچه های طلاق هستند (قسمت دوم)

 

کاملیا دیدگاه و نظر خود را در مورد شروع اختلاف و پدیدار شدن طلاق اینگونه شرح می دهد.

 

من از سن شش سالگی بسیاری از وقایع زندگیمان را به خاطر دارم و دقیقا شش سال م بود که مادرم بر روی مبل نشسته بود و داشت به تلویزیون نگاه می کرد. و من سرم را بر روی پاهای او گذاشته بودم و مادرم با دستهای مهربانش موهایم را نوازش می کرد.مهر و عاطفه مادری را در ان لحظه با گوشت و پوست و اسخوانم لمس و احساس می کردم ساعت از نیمه شب گذشته بود و کامران و کتایون خواب بودند و مادرم در ان شب بسیار غمگین بود و به همین دلیل به من نمی گفت که باید برای خواب به اتق خودت بروی و من هم از اینکه می توانستم بیدار باشم بسیار مسرور بودم .قصد داشتم از مادرم سوال کنم که مامان چرا امشب اینقدر غمگین و افسرده هستی که پدرم کلید را در درب خانه انداخت و درب را باز کرد. خستگی در چهره پدرم کاملا هویدا بود و گرد و غبار نشسته بر روی لباسش نشان از کار طاقت فرسای روز را می داد. پدرم با ورود به خانه به مادرم سلام کرد و بلافاصله امد و در میان من و مادرم نشست و دستهایش را بر دور گردن مادرم حلقه زد و مرا در آغوش گرفت. پدرم تا ان موقع شب هنوز شام نخورده بود و مادرم نیز در انتظار امدن پدرم بود تا با هم شام را میل کنند .نمی دانید چه صحنه رمانتیک و زیبایی خلق شده بود .مادرم از جا بر خاست و به سمت آشپزخانه رفت و در مدت 15 دقیقه میز شام دونفره ایی را فراهم آورد و من نیز در کنارشان نشستم و آنها به خوردن شام مشغول بودند .

پدرم برای مادرم از موفقعیتی که در کارهایش داشته است سخن می گفت که ناگهان مادرم به میان حرف او امد و گفت کامبیز من بیش از اینکه به زندگی لوکس نیازمند باشم به تو و وجود احتیاج دارم سعی کن شب ها زودتر خانه بیایی تو که هر روز صبح که از خانه بیرون می روی بچه ها خواب هستند و شب که می ایی آنها نیز خوابند و امشب بطور اتفاقی کاملیا بیدار است و توانسته ترا ببیند و تو نیز او را ببینی .کامران مرتبا و هرشب می گوید می خواهم تا امدن پدر بیدار باشم و گفته های کامران را کتایون عینا تقلید می کند.و من هم بالافاصله با بیانی کودکانه و شیرین گفتم بابا/ مامان راست می گوید. دقیقا به خاطر دارم وقتی مادرم داشت حرف می زد بر گونه های پدرم قرمز شده بود اما با ان جمله من پدرم خنده ایی کرد و خود را زیر بار فشار واقعیتی که می دانست حقیقت تلخی است نجات داد و گفت سعی می کنم از فردا شب زودتر به خانه بیایم اما رو کرد به مادرم و گفت پریسا من قصد دارم تا توانایی دارم و می توانم پایه های زندگی را برای اینده خودمان و بچه ها محکم و مستحکم کنم و اجازه بدهید تا قبل از اینکه کاملیا به سن ده سالگی برسد به هدفی که در نظر دارم دست یابم و تو نیز در این راه با من همکاری کن.این اولین بحث جدی بود که میان پدر و مادرم در خصوص نحوه زندگی و چگونگی ادامه ان و برنامه های آینده ایجاد شده بود و از حال به بعد باید دیدگاهها و تفکرات خودشان را با هم در میان می گذاشتند شاید از خودتان سوال کنید پس تا حالا از دیدگاهها و نظرات هم با خبر نبودند .باید بگویم هیچکس قادر نیست که دیدگاهها و نظرات و اهداف خود را برای ده سال دیگر بیان و تعیین کند بلکه به آینده می نگرد و نمی داند چه می شود به دلیل اینکه شرایط زمان و مکان در تغییر نظرات و دیدگاههای انسان بسیار موثر و تاثیر گذار است و پیوسته در راه رسیدن به هدف تلاش می کند اما نیم نگاهی نگران به آینده دارد.

 

فقط بچه های طلاق دچار بحران هویت نیستند بلکه بسیاری از کسانی که پدر و مادر را با هم دارند دچار مشکلات روان پریشانی هستند. وقتی کلمه طلاق به میدان زندگی پاه می نهد بی تردید پیکر زندگی می لرزد و ترس بر تمامی اندام ان حاکم می شود .طلاق عمل درست و مناسبی نیست و بی شک اقدام نادرست و نابجا یی است اما تنها راه نجات در هنگام مرگ زندگی است. باید ما انسانها نگاهمان را به طلاق تغییر دهیم و گمان نکنیم که با طلاق همه چیز و همه کس نابود و فنا می شوند. باید تفکرمان را اصلاح کنیم . طلاق یک انتخاب است همانطور که ازدواج یک انتخاب است اما طلاق آخرین انتخاب است یعنی تنها و آخرین انتخاب است اما ازدواج اولین و شیرین ترین و بهترین انتخاب زندگی است.

 

طلاق به مانند این است که به یک زوج بگویند از بین مدفوع سگ و مدفوع گاو کدامین را انتخاب می کنی و تو بی تردید مدفوع گاورا نتخاب می کنی چون می دانی که سگ حیوانی گوشت خوار است و با انتخاب مدفوع سگ زندگی مانند سگ را انتخاب می کنی.اما با انتخاب مدفوع گاو می دانی که احتمال بقای زندگی وجود دارد چون گاو علف خوار است و مدفوع او قابل تحمل تر است .

من که نویسنده و نگارنده این نوشتار هستم طلاق و شرایط ان را لمس کرده ام و سالهای زیادی برای عدم تحقق طلاق تلاش کردم اما بی نتیجه  اخر کار طلاق را انتخاب کردم .طلاق بیش از اینکه بچه های طلاق را  به دامن ناهنجاری ها و نابسامانی ها بکشاند عاملان ان را بی هویت می کند و بی تردید نیمی از توان و شخصیت انها رانابود می کند هیچ شکستی به اندازه طلاق  کمر زن و مرد را نمی شکند و برای فرار از فشارهای روانی طلاق به دامن مرد و یا زن دیگری خواهند رفت و این ممکن است مکرر تکرار شود اما بسیاری از مردان و زنان  با وجدان هستند که خود را فدای طلاق نمی کنند بلکه طلاق را و فشار روانی و روحی ان را از بین می برنند و یا اینکه با یک ازدواج مجدد و با بهره بردن از تجربیات گذشته برای خود و بچه های طلاق زندگی شیرین تر از گذشته می سازند و یا اینکه دیگر ازدواج نمی کنند و خواسته های خود را کور و نابود می کنند و فقط به فکر پرورش استعدادها و بزرگ کردن بچه های طلاق هستند.

 

من در این داستان طلاق را از ایران تا انگلستان و تا امریکا می برم و بچه های طلاق در ایران را با بچه های طلاق در انگلستان و امریکا مقایسه می کنم و سپس نتیجه می گیرم و شما هم نتیجه بگیرید .انچه من در این نگارش بیان می کنم حاصل تحقیق است و حاصل مطالعه و گفتگو با بچه های طلاق و پدر و مادر های جدا شده است .ما چرا باید از گفتن  انچه که باعث طلاق شده است شرمنده و خجالت زده باشیم آیا چگونه می خواهیم جامعه را اصلاح کنیم و سامان دهیم بیایم خودمان را افشا کنیم و بگویم در کجا و کی مقصر بوده ایم .نه اینکه فقط حریف را در میدانی یک طرفه سرزنش کنیم و خودمان را عاری از هر گونه اشتباه و خطا جلوه دهیم.

داستان زندگی کاملیا با برادر و خواهر و پدر و مادرش حدود 5 تا 6 قسمت می باشد و بعد ار داستان کاملیا داستان دیگری را در مورد بچه های طلاق را خواهم نوشت بچه های طلاق حدود 25 تا 20 قسمت می باشد این داستان را تا اخر ادامه دهید اطمینان دارم این رمان می تواند راهگشا باشد شاید روزی 20 دقیقه از وقت خودتان را صرف خواندن این داستان بکنید اما ایمان دارم موثراست و می تواند تجربیات زیادی به انها که تاکنون ازدواج نکردند و انهایی که در شرف طلاق هستند و انهایی که طلاق گرفته اند و انهایی که ابتدای راه هستند و آنهایی که زندگی شیرین و لذت بخشی دارند و انها که دارند با سیلی صورت خود را سرخ می کنند .منتقل کند.

 

من منتظر شنیدن و خواندن نظرات شما هستم چه از طریق کامنت هایی که می گذارید و چه از طریق ایمیل هایی که ارسال می کنید .بیایید با هم یکی شویم و زندگی وبلاگ را به حل مشکلات جامعه و تبدیل کردن ناهنجارها به هنجارها و نزدیک کردن خودمان به یکدیگر برای رسیدن به جامعه ایده ال و مورد نظر خودمان تبدیل کنیم فارغ از هر عقید و دین و مکتبی بیاییم انسانیت و رستگاری را بیاموزیم و ترویج کنیم .نگاهمان را اصلاح کنیم بی گمان آنچه ما فکر می کنیم درست نیست باید بدانیم که بچه های طلاق نیاز به ترحم ندارند انها نیازمند محبت هستند چرا وقتی با یک بچه طلاق روبرو می شویم نگاهمان تغییر می کند و به جای محبت به او ترحم می کنیم .در حالیکه تا دیروز او را می دیدیم و می شناختیم  ولی امروز به دلیل طلاق فکر می کنیم که باید به او ترحم کنیم .

 

ادامه این داستان را در قسمت سوم دنبال کنید.      موفق باشید  ارادتمند    احمد  علیپور  انگلستان   لندن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:36  توسط احمد نور  | 

اینها بجه های طلاق هستند

داستانی را که می خوانید حدود ۳ سال پیش نوشته ام و در همان سال نیز ان را منتشر کردم اما امسال ترجمه ان را به انگلسیی نیز در یکی از روزنامه های هفتگی منتشر نمودم و دو باره تصمیم گرفتم برای علاقمندان به مسایل و ناهنجاری های اجتم

اینها بچه های طلاق هستند( قسمت اول)

 

فقط چندماه از جدایی پدر و مادرش گذشته بود که  مادرش ازدواج مجدد کرد و پدرش نیز برای فرار از مسولیت های اجتماعی خود تهران را به مقصد تبریز ترک کرد و چون اصلا اهل تبریز بود برای ادامه زندگی به آن شهر رفت و هر ماه مبلغی را برای تامین مخارج زندگی برایشان حواله می کرد .خوشبختانه پدر یک اپارتمان نسبتا مناسب خریداری کرده بود و دغدغه خانه بدوش بودن و اجاره نشینی را نداشتند اما وقتی مادر ازدواج کرد پدر  اجازه نداد تا مادر با همسر جدیدش به خانه بیاید و تصمیم گرفت تا برای نگهداری از این دو فرزند خود  فردی را استخدام کند و کسی که استخدام شده بود فقط وظیفه داشت تا به تهیه و پخت غذا و تمیز کردن خانه و سرویس ارایه دهد و حق دخالت در امور خصوصی را نداشت و شب هم باید به خانه خود می رفت .مادر هر روز صبح برای مدت نیم ساعت به بچه ها سر می زد .حاصل این زندگی سه فرزند بود  دو دختر و یک پسر بزرگترین فرزند خانواده کاملیا با 17 سال سن و کامران با 15 سال سن و کتایون با 13 سال سن بودند. دقیقا واقعه طلاق در اخرین ترم مدرسه اتفاق افتاد و هر سه نفر موضوع جدایی پدر و مادر خود را با دوستان و اموزرگان خود در میان گذاشتند.

کاملیا در اولین جلسه مشاوره در مدرسه با مشاور مسایل خانواده دلایل طلاق پدر و مادر خود را اینگونه شرح می دهد.

پدرم منهدس مکانیک از دانشگاه صنعتی شریف است و دارای یک شرکت بزرگ ساختمانی در تهران و تبریز است. پدرم در خاطرات خود که ان را در دفترچه ایی یادداشت کرده نحوه آشنایی خودش با مادرم را اینگونه نوشته است.در دانشگاه یک روز برای تحقیق به اراک رفتیم در اتوبوس در کنار پریسا نشستم و در اولین برخورد برایش شعری از فریدون مشیری را خواندم و او از خواندن شعر لذت برد و پریسا صدای بسیار زیبایی داشت شعری را که من خوانده بودم با آوازی دلنشین ان را خواند و ارام ارام سکوتی زیبا بر همه جا حاکم شد و فقط صدای او طنین انداز و نوازش گر  فضای اتوبوس در حال حرکت شده بود .بعد از اتمام اواز پرسیا همه ای مسافرین که هم کلاسی های دانشگاهی مان بودند  به تشویق پرسیا پرداختند واز ان لحظه به بعد من دکلمه می کردم و پریسا می خواند .نگاهمان به یکدیگر تغییر کرد در چشمهایمان شور و شوق دیگری پدیدار شد .هنوز فقط دو ساعت از آشنایی من و پریسا می گذشت که من دستهای او را در میان دستهای خودم گرفتم و شعر زیبای مرا ببوس را با صدای بلند و با احساسی وصف ناپذیر خواندم .پرسیا هر لحظه به گرمی می فشرد و من بی اختیار او را بوسیدم و نیز مرا بوسید .عشق میان ما آغاز شد و دیری نگذشت که من برای خواستگاری به خانه پریسا رفتم پدر پریسا دکتر اطفال بود و تخصص فوق العاده ایی برخوردار بود .در اولین برخورد وقتی به ایشان گفتم که من علاقمندم تا با دختر شما ازدواج کنم در پاسخ به من گفت آیا دخترم نیز مانند شما علاقمند است گفتم آری.صدای دخترش زد و از او پرسید و دختر با نجابتی خاص پاسخ مثبت داد وپدر وقتی پاسخ دختر را شنید با لحنی آرام گفت من حرفی ندارم . و انگاه روابط من و پریسا نزدیکتر شد و اوقات بیشتری را با هم بودیم .و به سرعت شرایط ازدواج را فراهم کردیم و هم زمان با پایان سال سوم دانشگاه با یکدیگر ازدواج کردیم .

کاملیا در ادامه گفتگو با مشاوره خانواده در محیط مدرسه می گوید وقتی از مادرم نحوه چگونگی آشنایی او با پدرم را سوال کردم اینگونه توضیح داد.

 

من وپدرت در یک اتفاق ساده به یکدیگر علاقمند شدیم و هر روز بر شدت علاقه ما افزوده شد .تا اینکه با هم ازدواج کردیم .وقتی زندگی مشترک را با هم آغاز کردیم بسیار شیرین و لذت بخش بود و چون هردو دانشجوی سال آخر بودیم هر روز صبح به اتفاق هم به دانشگاه می رفتیم و بعد از پایان تحصیلات کامبیز باید برای انجام خدمت سربازی خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی می کرد و به دلیل روابط پدرم و هم پدر کامبیز که سرهنگ ارتش بود خدمت سربازی کامبیز در وزارت دفاع در خیابان سوم اسفند تهران سپری شد و او هر روز ساعت 3 بعد از ظهر به خانه می آمد و من نیز به سرکار می رفتم هنوز خدمت سربازی کامبیز تمام نشده بود که اولین فرزند مان چشم به جهان گشود و زندگی شیرین تر شد.من و کامبیز به دلیل شرایط خانوادگی مشکلات مالی نداشتیم و هم پدر من و هم پدر کامبیز ماهانه کمک های قابل توجه ایی به ما می کردند و با کمک پدر من و کامبیز موفق به خرید یک آپارتمان درسلطنت آباد (پاسداران)شده بودیم.مادرم به درستی نمی گوید که اختلافات از کجا آغاز شد اما من وقتی که بزرگتر شدم و حدود 6 سال داشتم که با کنجکاوی مرتبا گوش می ایستادم و به مجادله بین پدر و مادرم گوش می کردم و از همان دوران کودکی در پی این موضوع بودم که چرا میان پدر و مادرم اختلاف ایجاد شد.

 

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.

اعی ان یک بار دیگر و به زبان فارسی منتشر کنم .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:55  توسط احمد نور  | 

نیمه خالی یا نیمه پر لیوان

ضمن پوزش از خوانندگان عزیز من قصد داشتم تا قسمت دوم تکامل اخلاق در انسان را منتشر نمایم به دلیل اماده نبودن قسمت دوم تکامل اخلاق در انسان لذا متن زیر را منتشر نموده ام و در هفته اینده قسمت دوم تکامل اخلاق در انسان را منتشر خواهم کرد.

 

نیمه خالی یا نیمه پر لیوان

آیا تاکنون به این سوال فکر کردید و پاسخ ان را یافته اید کدام جمله درست است نیمه خالی یا نیمه پر کدامین یک؟

با هر دو نگاه به جامعه ایران بنگرید هم با نگاه به لیوان نیمه خالی و هم با نگاه به لیوان پرو سپس به در هر کجای جهان که زندگی می کنید به محیط اطراف زندگیتان نگاهی بیندازید .من قصد دارم با نگاه به لیوان نیمه خالی و یا پر جامعه ایران را نشانه بروم .بحث را با مقوله حایز اهمیت امنیت اغاز می کنم موضوعی که حتی برای یک کودک تازه متولد شده هم اهمیت دارد و ان را درک می کند .امنیت یک مسله غریضی است انسان نگران احساس ناامنی می کند و اگر ناامنی را لمس کند احساس خطر می کند و اگرخطر را لمس کرد به فکر دفاع از خود می رود و برای دفاع از خود نگرانی را به دیگران منتقل می کند و نگرانی در بین افراد یک جامعه افزایش می یابد و با توجه به ظرفیت و طاقت و تحمل افراد گزینه های دفاع در مقابل ناامنی انتخاب می شود تعدادی نگرانی شان به ترس می انجامد و نامیدانه به اینده می نگرند .گروهی نگرانی شان به تشویش می انجامد و سعی می کنند با ایجاد تشویش وضعیت خودشان را نسبت به دیگران در شرایط بهتری قرار دهند و تعدادی هم تلاش می کنند تا با وصل کردن خود به لایه های امنیتی جامعه که از راههای گوناگون امکان پذیر است نگرانی خود را کاهش دهند و دست آخر گروهی هم تصمیم به مهاجرت و ترک محل زندگی خود می کنند.

اما در مقابل حاکمیت سعی می کند نشان دهد که امنیت کاملا حاکم است و هیچ مشکلی وجود ندارد و با اجرای قوانین سخت و بعضا با بگیر و ببند و به دار و اویختن و شلاق زدن و یا با تهدید اعلام اسامی بذهکاران و اختلاص کنندگان اقتصادی سعی به برقراری امنیت می کند. تجربه ایی که بشر ان را 250 سال پیش اموخته است کلیسا و کشیشان با اجرای قوانین سخت و اعدام دگراندیشان و دانشمندان تلاش می کردند تا نشان دهند که امنیت کاملا در اروپا وجود دراد و حتی تا اعدام گالیله هم پیش رفت .

ایا تاکنون اندیشید هاید که امنیت چگونه برقرار می شود و سهم افراد جامعه در برقراری امنیت چگونه است و ایا مردم هم در برقراری امنیت سهمی دارند یا خیر؟

حال با نگاه به لیوان دوره ریاست جمهوری دانشمند بزرگوار حضرت حجت اسلام سید محمد خاتمی را مروری کنید. لیوان با همان وضعیت نیمه خالی و نیمه پر در دوره ریاست جمهوری ایشان هم وجود داشت اما خاتمی سعی می کرد اینگونه توضیح دهد .

این لیوان نیمه پر است بیایید دست به دست هم دهیم و نیمه دوم لیوان را پر کنیم .این نگاه خاتمی به وضعیت کشور بود.امید می آفرید و نگرانی را کاهش می داد. تلاش می کرد تا اینده را روشن و درخشان جلوه دهد به مردم می گفت دولت وظیفه اش خدمت به شما است و موظف به پاسخگویی است و حق دخالت در امور خصوصی شما را ندارد به امار و ارقام نظری بیندازید در محله خودتان در جایی که زندگی می کنید فقط کمی اری کافی است تا کمی با دقت به محیط اطرافتان بنگرید ببینید میزان ناهنجاری ها در دوره ریاست جمهوری اقای خاتمی تا چه میزان کاهش یافته بود.

ممکن است در جواب من بگویید در دوره خاتمی مانتو دختر ها کوتاه شد و روسری ها کوچکتر شد و دختران و پسران ازادانه در پارک ها با هم قرار ملاقات می گذاشتند و مسایلی از این دسته که همه مربوط به زندگی خصوصی افراد است و به من و شما و حاکمیت و دولت اصلا ارتباطی ندارد .

بگویید چه میزان خودکشی  و  اعتیاد به مواد مخدر و زور گیری از مردم افزایش و کاهش یافته است بگویید چه میزان اشتغال ایجاد شده است بگویید چند درصد به با سوادان کشور اضافه شده است .بگویید چند درصد افراد فاقد سرپرست تحت حمایت دولت قرار گرفتند. آری بگویید شرایط اقتصادی و در امد مردم تا چه میزان بهبود یافته است . آری بگویید دیگری هرخود سری قادر نبود با برقراری پست ایست و بازرسی به تفتیش و بازرسی مردم اقدام نماید و دیگری هر کسی جرات نداشت بدون داشتن حکم (در سطح کلان)به حریم خصوصی مردم تجاوز و وارد شود .

نه به صرف اینکه چند نفری اختلاص کرده اند ان را به همه دولت تسری دهیم . در زمینه سیاست خارجی هم که روشن است امروز دولت در استانه پایان اخرین سال فعالیت خود می باشد و گذشته نه چندان دور را با امروز و نگاه جهان به ما در گذشته و امروز را مقایسه کنیم . بیاییم وجدان خودمان را قاضی کنیم و کلاهمان را قاضی کنیم .خاتمی حسرت بردن همسر خود را به مکه داشت .مردان خدا همیشه مرد خدا هستند هر چند که مورد ناملایمت ها و نامهربانی های دیگران قرار بگیرند خاتمی هم مرد خدا است .

 موفق باشید  احمد  لندن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 4:57  توسط احمد نور  | 

تکامل اخلاق در انسان (قسمت اول)

تکامل اخلاق در انسان( قسمت اول  روابط  دختران و پسران در سنین جوانی)

 

در ۱۳۶۸ تصمیم گرفتم تا در زمینه تکامل اخلاق در انسان مطالعه و تحقیق کنم  و وقتی به انگلستان سفر کردم تصمیم گرفتم تا  موضوع تکامل اخلاق در انسان را بررسی و به بحث بگذارم و به همین دلیل رفتار اجتماعی بسیاری از افراد جامعه را که از طبقات مختلف اجتماعی بودند را مورد بررسی قرار دادم و آنچه که امروز می خوانید ماحصل ۲۰ سال تحقیق و مطالعه و بررسی در مورد طبقات مختلف اجتماعی است و بی تردید این نوشتار خالی از ایراد نقص نیست و امیدوارم شما عزیزان و دوستان با ارایه نظرات و پیشنهاد ات خود در رفع نواقص و ایرادات ان مرا یاری نمایید.

 و لذا امروز شما اولین قسمت آن را مطالعه می کنید البته باید بگویم که موضوع تکامل اخلاق در انسان را تقریبا از نیمه راه شروع کرده ام اما در آینده به اخلاق در انسان در سنین نوجوانی و نونهالی هم خواهیم رسید و تاثیر مدرسه و جامعه و حکومت و خانواده و دوستان اطراف خودمان را نیز مورد بررسی و کنکا ش قرار خواهم داد . و امیدوارم با شنیدن نقطه نظرات شما و نقد انچه که  می گویم بتواند راهگشای اینده پیش روی همه کسانی باشد که دغدغه حل مشکلات و رفع ناهنجاریها و تبدیل ان به هنجارها دارند باشد .               آمین

 

روابط انسانها از خواسته ها و نیازهای آنان سرچشمه می گیرد و هر کس در دیگری نیازهای مادی و معنوی خود را جستجو می کند گاهی اوقات چشم بسته اقدام به انتخاب می کنیم و بی انکه بیندیشیم چه کرده ایم شکست سختی را متحمل می شویم و سپس بدنبال مقصر می گردیم .پدر و مادر و سختگیری انها را عامل شکست خود معرفی می کنیم گاهی اوقات به دلیل اینکه خانواده برایمان محیط آزادی را محیا کرده اند و چون ما نتوانسته ایم از این ازادی بهره مناسب ببریم باز هم خانواده را عامل نافرجامی خود تلقی می کنیم اگر نسل اول و دوم بعد از انقلاب باشید بی تردید جوانی را تجربه کرده اید و اگر هنوز در سن  جوانی و یا نوجوانی هستید در آینده تجارب بشتری پیدا خواهید کرد اما باید در روابطمان با دیگران چگونه باشیم این بحثی است که من قصد دارم در این سلسله بحث اخلاقی به ان بپردازیم بی شک این نوشتار تجربیات و نقطه نظرات من است و حتما نظرات من نه کامل است و نه دقیق و منتقدین و متعرضین زیادی را به همراه خواهد داشت اما مهم این است که شما خواننده عزیز در رد دلایل من دلیل بیاوری و از جدل کردن پرهیز کنی اگر وبلاگ داری در وبلاگت با طرح نقطه نظرات خود و نقد انچه که من می گوییم به اصلاح روابط بین انسانها کمک کن و اگر وبلاگ نداری با کامنت های پر بار خود ما را یاری رسان من  با ارایه راهکارهای مفید در بر قراری و ایجاد رابطه سالم و پاک کردن زنگار از چهره غبار گرفته و زنگ زده روابط انسانها قصد دارم تا کمکی هر چند کوچک و ناچیز در راه برقراری رابطه سالم بر داشته باشم و تو هم بیا و با من هم خانه شو و اگر نظرت و عقیده ات متفاوت با من است هیچ مانعی ندارد بلکه از میان گفتمان می توان به نتیجه دلخواه و مطلوب رسید .پس من  دست دوستی و یاری به سوی تک تک شما دراز می کنم و دستان گرم شما را می فشارم و به شما خیر مقدم می گویم و  باهمه توان و صادقانه می گوییم خوش آمدید ای یاران.

 

امروز در کشور ما روابط دختران و پسران با مشکلات جدی روبرو است و بعضا هر دو مجبورند تا به دور از دید و چشم پدران و مادران خود روابط خود را ادامه دهند به دلیل ایجاد ترس و وحشت بی مورد در جوانان و اینکه ممکن است مورد تجاوز یا فریب جنس مخالف خود قرار بگیرید انها را از بر قراری ابطه با یکدیگر می ترسانند جدا کردن مدارس دخترانه و پسرانه و حتی اختصاص دادن ملعمین زن برای مدارس دخترانه و معلمین مرد برای مدارس پسرانه و ایجاد فاصله و ممانعت از بر قراری ارتباط مابین دختران و پسران مشکلات و معضلات جبران ناپذیری را در جامعه ما به وجود اورده است .

بر قراری روابط پنهان و به دور از دید و اطلاع بزرگترها و یافتن مکانی دنج برای در امان بودن از دید مامورین دولتی شرایط اسفباری را پدید اورده است سخت گیری های بی مورد و فراتر از شرع و قانون باعث شده است تا نوجوان و جوان ایرانی از مبارزه مثبت برای تغییر شرایط حاکم نا امید شود و به سوی مبارزه منفی و انفعال روی اورد /

براستی چرا باید یک دختر 7 ساله ایرانی که اصلا در هیچ کجای شرع و قانون حجاب را بر او لازم  ندانسته مجبور کرد که برای رفتن به دبستان و کلاس اول ابتدایی حجاب کامل را رعایت کند و وقتی بزرگتر می شود و با حکام شرع اسلام اشنا می شود از خود و دیگران این سوال را می نماید که چرا باید در سنی که حجاب برایم اجباری و الزامی نبود ان را رعایت می کردم متاسفانه از همان ابتدای ورود نونهالان و نوجوانان به سیستم اموزش و پرورش کشورحق انتخاب و تصمیم گیری را از او سلب می نمایند.و وقتی ان نوجوان به سن جوانی می رسد با انتخاب راهی غلط به مبارزه منفی روی می اورد و ناهنجاری ساخته شده توسط حکومت را که به واسطه قانون اعمال می شود به یک ناهنجاری بدتر در لایه های زیرین جامعه تبدیل می کند به گونه ایی که به ناهنجاریهای زیر زمینی و مخفی تبدیل می شود و سپس جوان برای رسیدن به خواسته های خود تصور می کند که دارد یک مبارزه سیاسی با حاکمیت را پیگیری می نماید//

 

متاسفانه به علت رفتار غلط و غیر مسولانه حاکمیت هر اقدام و خواسته افراد اگر در چارچوب قوانین و شرع اسلام که مورد نظر حاکمیت است نباشد اقدام علیه امنیت ملی قلمداد می شود و شخص خود را یک فرد سیاسی می داند در حالیکه بیش از ۵۰۰ مورد از قوانین جزایی ایران(قانون مجازات اسلامی) که جرم زا و متهم ساز است در اغلب کشورهای جهان هنجار محسوب می شود .بی تردید حاکمیت و نهادهای فرهنگی و اجتماعی جامعه نقش مهم و سازنده و تاثیر گذاری در تکامل اخلاق در جامعه دارند که با نگاهی به نحوه قانون گذاری در جمهور اسلامی ایران و دخالت نهادها و سازمانهای وابسته به حکومت در زندگی خصوصی مردم و حتی تعیین چگونگی بر قراری روابط بین اعضای خانواده باعث تنزل و سقوط اخلاق شده است .

 

ادامه این داستان را در قسمت دوم مطالعه فرمایید //
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:23  توسط احمد نور  | 

فاصله ها تا کجا است.

با حمایت از سید محمد خاتمی یک بار دیگر پرچم اصلاحات بر فراز دشت ایران زمین بر افراشته کنیم.

 

فاصله ها تا کجا است.

وقتی نگاهت به امار و ارقام می افتد ابتدا تصور می کنی داری اشتباه می بینی یا اینکه اشتباه نوشته اند اما وقتی تحلیل های اماری را می خوانی متوجه می شوی که نه اشتباه دیده ایی و نه اشتباه نوشته اند .

در امد سرانه ایالات متحده امریکا ۱۴۰۰۰ میلیارد دلار است و کشور دوم زاپن با درامد سرانه ۴۰۰۰ میلیارد دلار در مقام دوم قرار دارد و امریکا با واراداتی معادل ۲۰۰۰ میلیارد دلار در سال بزرگترین وارد کننده جهان است و امروز بی تردید اقتصاد حرف اول را می زند و امروز دیگر طلا و یا ذخایر مانند طلا پشتیبان اقتصادی یک کشور محسوب نمی شوند و انچه که امروز پشتیبان اقتصادی یک کشور است نیروی کار و یا به عبارتی نیروی کار خلاق یک ملت است و به همین دلیل از نزدیک به ۳۰ سال پیش موضوع جذب مغزها و متفکران از سوی کشورهای غربی و امریکا اغاز شد و  نتیجه انچه را که ایشان ۳۰ سال پیش برنامه ریزی کرده بودند را امروز به روشنی می توان لمس کرد . اگر به اختلاف و تفاوت سرانه کشور امریکا به عنوان کشور نخست با کشور دوم که زاپن است نگاهی بیندازید و قدری هم به ان بیندیشید متوجه خواهید شد که این اختلاف و تفاوت نه تها غیر قابل دسترس است بلکه غیر قابل رقابت است و نگاهی دقیقتر متوجه خواهید شد که دومین کشور بزرگ اقتصادی جهان که زاپن می باشد در تمامی زمینه هایی که پیشرفت کرده است کماکان وابسته به امریکا است و اگر سرمایه داران و سرمایه گذاران امریکایی بخواهند کارخانجات و سرمایه خود را از زاپن خارج کنند دومین قدرت اقتصادی جهان دچار تزلزل و مشکل می گردد و به همین دلیل کشور های مهم از جمله فرانسه و زاپن و انگلستان و المان و حتی چین و روسیه در مخالفت با  خواسته ها و نظرات دولت ایالات امریکا محتاطانه و به عبارتی محترما برخورد می کنند .اما اینکه ایا رفتار و سیاست های خارجی دولت ایالات متحده امریکا درست است و یا غلط به این بحث اتباطی ندارد من فقط در اینجا خواستم نقش چشمگیر امریکا در اقتصاد جهانی را بازگو کنم و اینکه بی تردید امریکا تنها و بزرگترین قطب اقتصادی جهان است که اگر تصمیم بگیرد روابط خود را با جهان قطع کند به هیچ یک از کشورهای جهان نیازمند نیست و می تواند تا ۱۰۰ سال بدون داشتن ارتباط با جهان خارج کشور خود را اداره کند اما اگر چنین اتفاقی رخ دهد بیش از ۴۰٪ از کارخانجات جهان ورشکسته می شوند و نزدیک به ۲۵٪ از شاغلین در اقصی نقاط جهان کار خود را از دست خواهند داد. کشورهایی مانند چین و کره جنوبی و مالزی و تا حدودی زاپن دچار رکود اقتصادی شدید خواهند شد و در اروپاه کشورهای هلند و فرانسه که جز کشور های مهم اروپاه می باشند در شرایط بد و شدید بحران اقتصادی قرار می گیرند و المان نیز دچار بیکاری و رکود اقتصادی خواهد شد . حال باید از دولتمردان ایران سوال کنیم ایا امکان رقابت و دشمنی با چنین کشور قدرتنمدی وجود دارد و ان هم دشمنی بی دلیل و بدون توجیه قانع کننده؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 20:23  توسط احمد نور  | 

فاصله ها تا کجا است؟

با حمایت از نامزدی سید محمد خاتمی دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری دوباره پرچم اصلاحات را بر فراز دشت ایران زمین بر افراشته کنیم و دست انحصار طلبان از قدرت و حکومت کوتاه کنیم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 4:30  توسط احمد نور  | 

فاصله ها تا کجا است؟

فاصله ها تا کجا است؟

وقتی نگاهت به امار و ارقام می افتد ابتدا تصور می کنی داری اشتباه می بینی یا اینکه اشتباه نوشته اند اما وقتی تحلیل های اماری را می خوانی متوجه می شوی که نه اشتباه دیده ایی و نه اشتباه نوشته اند .

در امد سرانه ایالات متحده امریکا ۱۴۰۰۰ میلیارد دلار است و کشور دوم زاپن با درامد سرانه ۴۰۰۰ میلیارد دلار در مقام دوم قرار دارد و امریکا با واراداتی معادل ۲۰۰۰ میلیارد دلار در سال بزرگترین وارد کننده جهان است و امروز بی تردید اقتصاد حرف اول را می زند و امروز دیگر طلا و یا ذخایر مانند طلا پشتیبان اقتصادی یک کشور محسوب نمی شوند و انچه که امروز پشتیبان اقتصادی یک کشور است نیروی کار و یا به عبارتی نیروی کار خلاق یک ملت است و به همین دلیل از نزدیک به ۳۰ سال پیش موضوع جذب مغزها و متفکران از سوی کشورهای غربی و امریکا اغاز شد و  نتیجه انچه را که ایشان ۳۰ سال پیش برنامه ریزی کرده بودند را امروز به روشنی می توان لمس کرد . اگر به اختلاف و تفاوت سرانه کشور امریکا به عنوان کشور نخست با کشور دوم که زاپن است نگاهی بیندازید و قدری هم به ان بیندیشید متوجه خواهید شد که این اختلاف و تفاوت نه تها غیر قابل دسترس است بلکه غیر قابل رقابت است و نگاهی دقیقتر متوجه خواهید شد که دومین کشور بزرگ اقتصادی جهان که زاپن می باشد در تمامی زمینه هایی که پیشرفت کرده است کماکان وابسته به امریکا است و اگر سرمایه داران و سرمایه گذاران امریکایی بخواهند کارخانجات و سرمایه خود را از زاپن خارج کنند دومین قدرت اقتصادی جهان دچار تزلزل و مشکل می گردد و به همین دلیل کشور های مهم از جمله فرانسه و زاپن و انگلستان و المان و حتی چین و روسیه در مخالفت با  خواسته ها و نظرات دولت ایالات امریکا محتاطانه و به عبارتی محترما برخورد می کنند .اما اینکه ایا رفتار و سیاست های خارجی دولت ایالات متحده امریکا درست است و یا غلط به این بحث اتباطی ندارد من فقط در اینجا خواستم نقش چشمگیر امریکا در اقتصاد جهانی را بازگو کنم و اینکه بی تردید امریکا تنها و بزرگترین قطب اقتصادی جهان است که اگر تصمیم بگیرد روابط خود را با جهان قطع کند به هیچ یک از کشورهای جهان نیازمند نیست و می تواند تا ۱۰۰ سال بدون داشتن ارتباط با جهان خارج کشور خود را اداره کند اما اگر چنین اتفاقی رخ دهد بیش از ۴۰٪ از کارخانجات جهان ورشکسته می شوند و نزدیک به ۲۵٪ از شاغلین در اقصی نقاط جهان کار خود را از دست خواهند داد. کشورهایی مانند چین و کره جنوبی و مالزی و تا حدودی زاپن دچار رکود اقتصادی شدید خواهند شد و در اروپاه کشورهای هلند و فرانسه که جز کشور های مهم اروپاه می باشند در شرایط بد و شدید بحران اقتصادی قرار می گیرند و المان نیز دچار بیکاری و رکود اقتصادی خواهد شد . حال باید از دولتمردان ایران سوال کنیم ایا امکان رقابت و دشمنی با چنین کشور قدرتنمدی وجود دارد و ان هم دشمنی بی دلیل و بدون توجیه قانع کننده؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:39  توسط احمد نور  | 

در واپسین روز سال ۲۰۰۱ وارد فرودگاه هیترو (لندن) شدم عقربه ساعت  یایزده و سی دقیقه را نشان می داد در روز سی ام اخرین ماه سال ۲۰۰۱ وارد انگلستان و شهر لندن شدم از امدنم به اینجا اصلا پشیمان نیستم اما تجربه های گران سنگی را اموختم که به تدریج به انها خواهم پرداخت من در اینجا به معنای واقعی کلمه معنی غربت را فهمیدم و معنای حقوق شهروندی را نیز اموختم و دمکراسی را مشاهده کردم اما درد و رنج غربت را نیز با همه وجودم لمس کردم و دانستم که ما ایرانیان هیچگاه ملتی مهاجر نبودیم و به همین دلیل چون اداب و رسوم مردمان مهاجر را نمی دانیم رفتار مان با یکدیگر بسیار غریبانه و  گاهی اوقات دشمنانه است و حتی تا نابودی یکدیگر  پیش می رویم و سطح توقع و انتظار مان از دیگران  بسیار بیشتر از توقع و توانایی است که خودمان داریم. من در اینده نزدیک تجربه خودم را از زندگی در انگلستان به رشته تحریر در خواهم اورد و امیدوارم نظرات شما دوستان عزیز مرا در نوشتن ادامه این داستان یاری کند .

ارادتمند شما  احمد علیپور   لندن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 5:54  توسط احمد نور  |