تبليغاتX
یادداشتهای مهاجر - احمد علیپور - لندن - اینها بچه های طلاق هستند( قسمت اول)
بررسی و نقد ناهنجاریهای اجتماعی و فرهنگی و تبدیل ناهنجاریها به هنجار

 

 

فقط چندماه از جدایی پدر و مادرش گذشته بود که  مادرش ازدواج مجدد کرد و پدرش نیز برای فرار از مسولیت های اجتماعی خود تهران را به مقصد تبریز ترک کرد و چون اصلا اهل تبریز بود برای ادامه زندگی به آن شهر رفت و هر ماه مبلغی را برای تامین مخارج زندگی برایشان حواله می کرد .خوشبختانه پدر یک اپارتمان نسبتا مناسب خریداری کرده بود و دغدغه خانه بدوش بودن و اجاره نشینی را نداشتند اما وقتی مادر ازدواج کرد پدر  اجازه نداد تا مادر با همسر جدیدش به خانه بیاید و تصمیم گرفت تا برای نگهداری از این دو فرزند خود  فردی را استخدام کند و کسی که استخدام شده بود فقط وظیفه داشت تا به تهیه و پخت غذا و تمیز کردن خانه و سرویس ارایه دهد و حق دخالت در امور خصوصی را نداشت و شب هم باید به خانه خود می رفت .مادر هر روز صبح برای مدت نیم ساعت به بچه ها سر می زد .حاصل این زندگی سه فرزند بود  دو دختر و یک پسر بزرگترین فرزند خانود کاملیا با 17 سال سن و کامران با 15 سال سن و کتایون با 13 سال سن بودند. دقیقا واقعه طلاق در اخرین ترم مدرسه اتفاق افتاد و هر سه نفر موضوع جدایی پدر و مادر خود را با دوستان و اموزرگان خود در میان گذاشتند.

کاملیا در اولین جلسه مشاوره در مدرسه با مشاور مسایل خانواده دلایل طلاق پدر و مادر خود را اینگونه شرح می دهد.

پدرم منهدس مکانیک از دانشگاه صنعتی شریف است و دارای یک شرکت بزرگ ساختمانی در تهران و تبریز است. پدرم در خاطرات خود که ان را در دفترچه ایی یادداشت کرده نحوه آشنایی خودش با مادرم را اینگونه نوشته است.در دانشگاه یک روز برای تحقیق به اراک رفتیم در اتوبوس در کنار پریسا نشستم و در اولین برخورد برایش شعری از فریدون مشیری را خواندم و او از خواندن شعر لذت برد و پریسا صدای بسیار زیبایی داشت شعری را که من خوانده بودم با آوازی دلنشین ان را خواند و ارام ارام سکوتی زیبا بر همه جا حاکم شد و فقط صدای او طنین انداز و نوازش گر  فضای اتوبوس در حال حرکت شده بود .بعد از اتمام اواز پرسیا همه ای مسافرین که هم کلاسی های دانشگاهی مان بودند  به تشویق پرسیا پرداختند واز ان لحظه به بعد من دکلمه می کردم و پریسا می خواند .نگاهمان به یکدیگر تغییر کرد در چشمهایمان شور و شوق دیگری پدیدار شد .هنوز فقط دو ساعت از آشنایی من و پریسا می گذشت که من دستهای او را در میان دستهای خودم گرفتم و شعر زیبای مرا ببوس را با صدای بلند و با احساسی وصف ناپذیر خواندم .پرسیا هر لحظه به گرمی می فشرد و من بی اختیار او را بوسیدم و نیز مرا بوسید .عشق میان ما آغاز شد و دیری نگذشت که من برای خواستگاری به خانه پریسا رفتم پدر پریسا دکتر اطفال بود و تخصص فوق العاده ایی برخوردار بود .در اولین برخورد وقتی به ایشان گفتم که من علاقمندم تا با دختر شما ازدواج کنم در پاسخ به من گفت آیا دخترم نیز مانند شما علاقمند است گفتم آری.صدای دخترش زد و از او پرسید و دختر با نجابتی خاص پاسخ مثبت داد وپدر وقتی پاسخ دختر را شنید با لحنی آرام گفت من حرفی ندارم . و انگاه روابط من و پریسا نزدیکتر شد و اوقات بیشتری را با هم بودیم .و به سرعت شرایط ازدواج را فراهم کردیم و هم زمان با پایان سال سوم دانشگاه با یکدیگر ازدواج کردیم .

کاملیا در ادامه گفتگو با مشاوره خانواده در محیط مدرسه می گوید وقتی از مادرم نحوه چگونگی آشنایی او با پدرم را سوال کردم اینگونه توضیح داد.

 

من وپدرت در یک اتفاق ساده به یکدیگر علاقمند شدیم و هر روز بر شدت علاقه ما افزوده شد .تا اینکه با هم ازدواج کردیم .وقتی زندگی مشترک را با هم آغاز کردیم بسیار شیرین و لذت بخش بود و چون هردو دانشجوی سال آخر بودیم هر روز صبح به اتفاق هم به دانشگاه می رفتیم و بعد از پایان تحصیلات کامبیز باید برای انجام خدمت سربازی خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی می کرد و به دلیل روابط پدرم و هم پدر کامبیز که سرهنگ ارتش بود خدمت سربازی کامبیز در وزارت دفاع در خیابان سوم اسفند تهران سپری شد و او هر روز ساعت 3 بعد از ظهر به خانه می آمد و من نیز به سرکار می رفتم هنوز خدمت سربازی کامبیز تمام نشده بود که اولین فرزند مان چشم به جهان گشود و زندگی شیرین تر شد.من و کامبیز به دلیل شرایط خانوادگی مشکلات مالی نداشتیم و هم پدر من و هم پدر کامبیز ماهانه کمک های قابل توجه ایی به ما می کردند و با کمک پدر من و کامبیز موفق به خرید یک آپارتمان درسلطنت آباد (پاسداران)شده بودیم.مادرم به درستی نمی گوید که اختلافات از کجا آغاز شد اما من وقتی که بزرگتر شدم و حدود 6 سال داشتم که با کنجکاوی مرتبا گوش می ایستادم و به مجادله بین پدر و مادرم گوش می کردم و از همان دوران کودکی در پی این موضوع بودم که چرا میان پدر و مادرم اختلاف ایجاد شد.

 

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:21  توسط احمد نور  |