کاملیا دیدگاه و نظر خود را در مورد شروع اختلاف و پدیدار شدن طلاق اینگونه شرح می دهد.
من از سن شش سالگی بسیاری از وقایع زندگیمان را به خاطر دارم و دقیقا شش سال م بود که مادرم بر روی مبل نشسته بود و داشت به تلویزیون نگاه می کرد. و من سرم را بر روی پاهای او گذاشته بودم و مادرم با دستهای مهربانش موهایم را نوازش می کرد.مهر و عاطفه مادری را در ان لحظه با گوشت و پوست و اسخوانم لمس و احساس می کردم ساعت از نیمه شب گذشته بود و کامران و کتایون خواب بودند و مادرم در ان شب بسیار غمگین بود و به همین دلیل به من نمی گفت که باید برای خواب به اتق خودت بروی و من هم از اینکه می توانستم بیدار باشم بسیار مسرور بودم .قصد داشتم از مادرم سوال کنم که مامان چرا امشب اینقدر غمگین و افسرده هستی که پدرم کلید را در درب خانه انداخت و درب را باز کرد. خستگی در چهره پدرم کاملا هویدا بود و گرد و غبار نشسته بر روی لباسش نشان از کار طاقت فرسای روز را می داد. پدرم با ورود به خانه به مادرم سلام کرد و بلافاصله امد و در میان من و مادرم نشست و دستهایش را بر دور گردن مادرم حلقه زد و مرا در آغوش گرفت. پدرم تا ان موقع شب هنوز شام نخورده بود و مادرم نیز در انتظار امدن پدرم بود تا با هم شام را میل کنند .نمی دانید چه صحنه رمانتیک و زیبایی خلق شده بود .مادرم از جا بر خاست و به سمت آشپزخانه رفت و در مدت 15 دقیقه میز شام دونفره ایی را فراهم آورد و من نیز در کنارشان نشستم و آنها به خوردن شام مشغول بودند .
پدرم برای مادرم از موفقعیتی که در کارهایش داشته است سخن می گفت که ناگهان مادرم به میان حرف او امد و گفت کامبیز من بیش از اینکه به زندگی لوکس نیازمند باشم به تو و وجود احتیاج دارم سعی کن شب ها زودتر خانه بیایی تو که هر روز صبح که از خانه بیرون می روی بچه ها خواب هستند و شب که می ایی آنها نیز خوابند و امشب بطور اتفاقی کاملیا بیدار است و توانسته ترا ببیند و تو نیز او را ببینی .کامران مرتبا و هرشب می گوید می خواهم تا امدن پدر بیدار باشم و گفته های کامران را کتایون عینا تقلید می کند.و من هم بالافاصله با بیانی کودکانه و شیرین گفتم بابا/ مامان راست می گوید. دقیقا به خاطر دارم وقتی مادرم داشت حرف می زد بر گونه های پدرم قرمز شده بود اما با ان جمله من پدرم خنده ایی کرد و خود را زیر بار فشار واقعیتی که می دانست حقیقت تلخی است نجات داد و گفت سعی می کنم از فردا شب زودتر به خانه بیایم اما رو کرد به مادرم و گفت پریسا من قصد دارم تا توانایی دارم و می توانم پایه های زندگی را برای اینده خودمان و بچه ها محکم و مستحکم کنم و اجازه بدهید تا قبل از اینکه کاملیا به سن ده سالگی برسد به هدفی که در نظر دارم دست یابم و تو نیز در این راه با من همکاری کن.این اولین بحث جدی بود که میان پدر و مادرم در خصوص نحوه زندگی و چگونگی ادامه ان و برنامه های آینده ایجاد شده بود و از حال به بعد باید دیدگاهها و تفکرات خودشان را با هم در میان می گذاشتند شاید از خودتان سوال کنید پس تا حالا از دیدگاهها و نظرات هم با خبر نبودند .باید بگویم هیچکس قادر نیست که دیدگاهها و نظرات و اهداف خود را برای ده سال دیگر بیان و تعیین کند بلکه به آینده می نگرد و نمی داند چه می شود به دلیل اینکه شرایط زمان و مکان در تغییر نظرات و دیدگاههای انسان بسیار موثر و تاثیر گذار است و پیوسته در راه رسیدن به هدف تلاش می کند اما نیم نگاهی نگران به آینده دارد.
فقط بچه های طلاق دچار بحران هویت نیستند بلکه بسیاری از کسانی که پدر و مادر را با هم دارند دچار مشکلات روان پریشانی هستند. وقتی کلمه طلاق به میدان زندگی پاه می نهد بی تردید پیکر زندگی می لرزد و ترس بر تمامی اندام ان حاکم می شود .طلاق عمل درست و مناسبی نیست و بی شک اقدام نادرست و نابجا یی است اما تنها راه نجات در هنگام مرگ زندگی است. باید ما انسانها نگاهمان را به طلاق تغییر دهیم و گمان نکنیم که با طلاق همه چیز و همه کس نابود و فنا می شوند. باید تفکرمان را اصلاح کنیم . طلاق یک انتخاب است همانطور که ازدواج یک انتخاب است اما طلاق آخرین انتخاب است یعنی تنها و آخرین انتخاب است اما ازدواج اولین و شیرین ترین و بهترین انتخاب زندگی است.
طلاق به مانند این است که به یک زوج بگویند از بین مدفوع سگ و مدفوع گاو کدامین را انتخاب می کنی و تو بی تردید مدفوع گاورا نتخاب می کنی چون می دانی که سگ حیوانی گوشت خوار است و با انتخاب مدفوع سگ زندگی مانند سگ را انتخاب می کنی.اما با انتخاب مدفوع گاو می دانی که احتمال بقای زندگی وجود دارد چون گاو علف خوار است و مدفوع او قابل تحمل تر است .
من که نویسنده و نگارنده این نوشتار هستم طلاق و شرایط ان را لمس کرده ام و سالهای زیادی برای عدم تحقق طلاق تلاش کردم اما بی نتیجه اخر کار طلاق را انتخاب کردم .طلاق بیش از اینکه بچه های طلاق را به دامن ناهنجاری ها و نابسامانی ها بکشاند عاملان ان را بی هویت می کند و بی تردید نیمی از توان و شخصیت انها رانابود می کند هیچ شکستی به اندازه طلاق کمر زن و مرد را نمی شکند و برای فرار از فشارهای روانی طلاق به دامن مرد و یا زن دیگری خواهند رفت و این ممکن است مکرر تکرار شود اما بسیاری از مردان و زنان با وجدان هستند که خود را فدای طلاق نمی کنند بلکه طلاق را و فشار روانی و روحی ان را از بین می برنند و یا اینکه با یک ازدواج مجدد و با بهره بردن از تجربیات گذشته برای خود و بچه های طلاق زندگی شیرین تر از گذشته می سازند و یا اینکه دیگر ازدواج نمی کنند و خواسته های خود را کور و نابود می کنند و فقط به فکر پرورش استعدادها و بزرگ کردن بچه های طلاق هستند.
من در این داستان طلاق را از ایران تا انگلستان و تا امریکا می برم و بچه های طلاق در ایران را با بچه های طلاق در انگلستان و امریکا مقایسه می کنم و سپس نتیجه می گیرم و شما هم نتیجه بگیرید .انچه من در این نگارش بیان می کنم حاصل تحقیق است و حاصل مطالعه و گفتگو با بچه های طلاق و پدر و مادر های جدا شده است .ما چرا باید از گفتن انچه که باعث طلاق شده است شرمنده و خجالت زده باشیم آیا چگونه می خواهیم جامعه را اصلاح کنیم و سامان دهیم بیایم خودمان را افشا کنیم و بگویم در کجا و کی مقصر بوده ایم .نه اینکه فقط حریف را در میدانی یک طرفه سرزنش کنیم و خودمان را عاری از هر گونه اشتباه و خطا جلوه دهیم.
داستان زندگی کاملیا با برادر و خواهر و پدر و مادرش حدود 5 تا 6 قسمت می باشد و بعد ار داستان کاملیا داستان دیگری را در مورد بچه های طلاق را خواهم نوشت بچه های طلاق حدود 25 تا 20 قسمت می باشد این داستان را تا اخر ادامه دهید اطمینان دارم این رمان می تواند راهگشا باشد شاید روزی 20 دقیقه از وقت خودتان را صرف خواندن این داستان بکنید اما ایمان دارم موثراست و می تواند تجربیات زیادی به انها که تاکنون ازدواج نکردند و انهایی که در شرف طلاق هستند و انهایی که طلاق گرفته اند و انهایی که ابتدای راه هستند و آنهایی که زندگی شیرین و لذت بخشی دارند و انها که دارند با سیلی صورت خود را سرخ می کنند .منتقل کند.
من منتظر شنیدن و خواندن نظرات شما هستم چه از طریق کامنت هایی که می گذارید و چه از طریق ایمیل هایی که ارسال می کنید .بیایید با هم یکی شویم و زندگی وبلاگ را به حل مشکلات جامعه و تبدیل کردن ناهنجارها به هنجارها و نزدیک کردن خودمان به یکدیگر برای رسیدن به جامعه ایده ال و مورد نظر خودمان تبدیل کنیم فارغ از هر عقید و دین و مکتبی بیاییم انسانیت و رستگاری را بیاموزیم و ترویج کنیم .نگاهمان را اصلاح کنیم بی گمان آنچه ما فکر می کنیم درست نیست باید بدانیم که بچه های طلاق نیاز به ترحم ندارند انها نیازمند محبت هستند چرا وقتی با یک بچه طلاق روبرو می شویم نگاهمان تغییر می کند و به جای محبت به او ترحم می کنیم .در حالیکه تا دیروز او را می دیدیم و می شناختیم ولی امروز به دلیل طلاق فکر می کنیم که باید به او ترحم کنیم .
ادامه این داستان را در قسمت سوم دنبال کنید. موفق باشید ارادتمند احمد علیپور انگلستان لندن