کاملیا بزرگ می شود.
کاملیا در خاطرات خود که از طریق مکاتبه و نامه نگاری صورت می داد برای من اینگوه نگاشته است. دوران ابتدایی را به اتمام رساندم و وارد دوره راهنمایی شدم .سال سوم راهنمایی بودم که یکروز برای خرید به اتفاق مادرم از خانه برون رفتیم در همنگام بازگشت به خانه منتظر تاکسی در کنار خیابان توقف کرده بودیم که یک خودرو پیکان در جلوی ما توقف کرد و من و مادرم سوار ان خودرو شدیم مادرم در صندلی جلو نشست و من در صندلی عقب نشستم .نگاه مادرم به راننده خوردو نگاه آشنایی بود و وقتی با یکدیگر صحبت می کردند سعی می کردند با هم زیر لب و به صورت زمزمه سخن گویند به گونه ایی که من متوجه صحبت های میان آنان نشوم و راننده خودرو دقیقا ما را در مکانی پیاده کرد که با خانه ما فاصله ایی بسیار نزدیک داشت .ان روز من از مادرم هیچ سوالی نکردم اما کنجکاوی مرا راحت نمی گذاشت و هر گاه که در منزل بودم سعی می کردم رفتار مادرم را و مکالمه های تلفنی او را زیر نظر داشته باشم اما ازفاش کردن هر گونه موضوعی یا در میان گذاشتن آن با پدرم خودداری و اجتناب کردم .دقیقا 15 سال داشتم که مادرم یک شب بدون مقدمه از پدرم تقاضای طلاق کرد و پدرم مانند مجسمه در جای خود خشک شد و برای دقایقی نه قادر بود تکان بخورد و نه حرف بزند کاملا لال شده بود . مادرم مهلت نداد که پدرم پاسخ دهد و دوباره تکرار کرد مگر نشنیدی گفتم می خواهم طلاق بگیرم .پدرم این بار سعی کرد با کنترل خود و حفظ خونسردی خود بگوید بعدا در موردش با هم صحبت خواهیم کرد .اما مادرم گویا می خواست همان شب از پدرم تضمین لازم را بگیرد و لذا اصرار او در مورد طلاق ادامه داشت تا اینکه مشاجره سختی میان این دو در گرفت و من مجبور شدم به هر دو پدر بزرگم تلفن بزنم و انها سراسیمه به خانه ما امدند تا ان روز هیچ گاه چنین با صراحت مادرم چنین درخواستی را نکرده بود و هیچگاه پرده احترام این چنین دریده نشده بود. وقتی پدر و مادر بزرگ هایم امدند تا حدود زیادی فشار روانی در ان شب کم شده بود اما همچنان جو نامطلوب و غیر قابل اعتمادی حاکم بود پدر مادرم از همه خواست تا ارام باشند و از من خواست تا برای خواب به اتاق خودم بروم .من نیز علیرغم میل خودم به درخواست پدر بزرگم احترام گذاشتم و به اتاق خودم رفتم .ولی خیلی دوست داشتم در میان جمع بنشینم و به حرفهایشان گوش کنم و دلم می خواست مشاهدات خودم را از روابط مادرم با راننده ان خودرو که برای من کاملا مسجل و مسلم شده بود بیان کنم .خیلی دلم می خواست همه آنچه را که می دانم به پدر بزرگم بگویم اما خودم را کنترل کردم و از دخالت در موضوع صرف نظر کردم و گوش ایستادم تا به سخنانی که بین انها رد و بدل می شد گوش کنم .
پدر بزرگم یعنی پدر مادری ام از مادرم سوال کرد چرا می خواهی طلاق بگیری؟
مادرم پاسخ داد که من وکامبیز روابط عاطفی میانمان به پایین ترین حد خود رسیده است او هرشب خسته و دیر وقت از سر کار به خانه می اید در سال حداقل دو ماه در مسافرتهای کاری به سر می برد و ما مدتها است که روابط جنسی نداریم در خانواده ما و در بین عمو هایم و ادیی هایم و خاله و عمه هایم و همچنین پدر و مادر بزرگ هایم به دلیل بالا بودن سطح دانش و فرهنگ انها گفتگو بسیار راحت و شفاف صورت می گرفت و سخنان مادرم در مورد هم بستر نشدن پدرم با او کسی را برآشفته یا ناراحت نمی کرد . مادرم داشت سخن می گفت که پدر بزرگم از پدرم سوال کرد آیا پریسا راست می گوید .پدرم بسیار ارام گفت تا حدودی بله انگاه پدر بزرگم از پدرم خواست تا تو ضیح دهد .پدرم تقاضا کرد اجازه دهند این بحث را یک شب دیگر ادامه دهند پدرم هر گز باور نمی کرد که با دستان و عملکرد خودش خانه عشق را ویران کرده است و زندگی را فدای کار و شغل خود نموده است و تصور کرده که با ایجاد امکانات رفاهی وسیعی که فراهم کرده است رضایت مادرم را بدست اورده است ان شب من فهمیدم که مادرم چه رنج و عذابی را از بی محلی و کم محلی پدرم که ناخوداگاه ایجاد شده بود تحمل می کرده است و مادرم نیز بی اراده به سمت مردی دیگر کشیده شده است تا بتواند نیازهای خود را در او بیابد.
پدر بزرگم با درک شرایط پدرم به مادرم توصیه کرد تا صبور باشد و اجازه دهد این بحث را در پجشنبه که 5 روز بعد می شد پیگیری نمایند و قول داد که موضوع را به شکل دوستانه حل کند و همه مشکلات و سو تفاهم ها را بر طرف نماید و مادرم پذیرفت و مهمانهای ما رفتند اما پدر و مادر بزگ هایم به اتاق ما امدند و من و کتایون و کامران را بوسیدند و رفتند و پدر بزرگم به من گفت هنوز بیداری گفتم اری بیدارم در حالیکه اشک در چشمان من حلقه زده بود به اوگفتم اجازه ندهید زندگی پدر و مادرم از هم پاشیده شود نگاهی به من کرد و گفت من اجازه نمی دهم چنین اتفاقی رخ دهد ومجددا مرا بوسید و از من خدا حافظی کرد .
بعد از خداحافظی مهمانها . بعد از چند دقیقه صدای گریه پدرم را شنیدم که داشت با بغض در گلو از مادرم عذرخواهی می کرد بی تردید اولین بار بود که من صدای گریه پدرم را می شنیدم و مادرم نیز برای ارام کردن همسرش در ان شب بسیار تلاش کرد و هر دو برای خواب به اتاق خودشان رفتند.
فردا صبح پدرم دیرتر از روزهای معمول به سر کار رفت و شب بسیار زود به خانه امد و با تهیه یک سبد از گلهای زیبا درب خانه را باز کرد مادرم شور و نشاط وصف ناپذیری یافته بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید انگار نه انگار که دیشب در خانه ما بلوا بود .
تا اینکه روز پنجشنبه فرا رسید و پدر و مادر بزرگ هایم به خانه ما امد ند و موضوع را به بحث گذاشتند و برای اینکه بچه ها دچار بحران هویت نشوند ما را به خانه عمویم بردند عمویم هم سه فرزند داشت که دختر بزرگش از من 2 سال کوچکتر بود و چون فردا جمعه بود و مدارس تعطیل بود ما در منزل عمویم خوابیدیم و پدر و مادرم به اتفاق پدر و مادر بزرگ هایم به انجا امدند و همه ناهار را دور هم در منزل عمویم صرف کردیم.
در روز پنجشنبه بین مادر و پدرم و بزرگترها چه گذشت؟
بعد ها پدرم در دفتر خاطرات خود اینگونه نگاشته بود: امروز پنجشنبه برای حل اختلافات پدیدار شده بین من و پریسا با حضور پدران و مادران هر دو ما جلسه ایی تشکیل شد . ابتدا پدر پریسا فرازهایی از اولین دیدار من و خودش را یاد آور شد و گفت آن روزی که شما به تنهایی به منزل ما آمدی و در یک مراسم غیر رسمی از پریسا خواستگاری کردی من در یک جمله گفتم اگر خودش راضی باشد من حرفی ندارم اما امروز باید در سن 65 سالگی نظاره گر اختلافات بین شما و دخترم باشم .هر چند که تا امروز در شادی های شما شریک بوده ام و وجود اختلاف موضوع بد و یا ناپسندی نیست اما ای کاش بتوان اختلاف را حل کرد و من اصلا علاقه ایی به جدایی شما ندارم .
پدرم در خاطرات خود می نویسد بعد از شنیدن سخنان پدر پریسا احساس کردم مسله بسیار جدی تر از ان چیزی است که من تصور می کردم و بعدا فهمیدم که پریسا با پدرش بطور مفصل صحبت کرده است و ایشان هم موضوع را با پدر من در میان گذاشته است وآن روز گرد هم جمع شده بودند تا به من تذکر و اخطار جدی بدهند و من امروز به احماقت و نادانی خودم پی برده ام .
من در روز پنجشنبه با به کار بردن کلماتی و ساختن جملات آتشین که احساسات هر انسانی را به وجد می آورد اشک شوق را بر دیدگان همه نشاندم وبه گونه ایی سخنرانی کردم که پریسا بی اختیار و در حضور همه حاضرین در جلسه به آغوش من امد و با هم به یاد روز اول آشنایی ترانه مرا ببوس را خواندیم و در هنگام خواندن هر دم به یاد ان روز بوسه ایی از گونه های هم می چیدیم .
من در ان روز نگذاشتم این قده چرکین باز شود و چرک ان خارج شود بلکه فقط ان را پانسمان کردم تا درد ان برای مدتی از بین برود .آن روز نمی دانستم که من تا کجا خانه عشق را ویران کرده ام بلکه می پنداشتم موضوع نسبتا ساده و قابل حلی است که با دادن یکی و یا دوامتیاز به پریسا مسله حل خواهد شد .ولی بعدها فهمیدم که بسیار احمقانه و بی تدبیر می اندیشیدم.
در هنگام وقتی خاطرات پدرم را می خواندم چیزی نمی فهمیدم اما وقتی که بزرگتر شدم و وارد محیط دانشگاه شدم یک بار دیگر خاطرات پدرم را مرور کردم .
کاملیا دیدگاه خود را اینگونه شرح می دهد.
ما انسانها یک اشتباه فاحش داریم و آن این است که گمان می کنیم ثابت قدم بودن در راه و اهدافمان یعنی پالایش نکرن عقاید و تفکرمان در حالیکه اصلا اینطور نیست ممکن است یک شما برای سعادت بشر دین را بهترین الگو و سیله بدانید و قوانین و مقررات دین را عالی ترین و بهترین الگو برای رسیدن به سعادت بشر تشخیص دهید .
هدف شما سعادت بشر است و قوانین و مقررات دین وسیله رسیدن به این هدف است و اگر در مقطعی به این نتیجه برسید که دین قادر نیست انسان را سعادتمند بکند بی تردید برای رسیدن به هدف راه و اندیشه دیگری را بر می گزنید نه اینکه بر آنچه که می دانید امکان پذیر نیست پافشاری کنید . بی تردید روزی پدر و مادر من خوشبختی و سعادت خود را در یکدیگر جستجو می کردند اما امروز اینگونه نیست خوب چه اشکالی دارد برای ادامه سعادتمند شدن راه دیگری را بر گزینند.
اینکه انسان هر دم در حال تکامل و تغییر است پس چیست وقتی دو نفر در کنار یکدیگر زندگی می کنند و برای هم تمام می شوند و دیگر هیچ حاصلی برای هم ندارند باید چکار کنند .با هم ادامه دهند تا در آتش یکدیگر بسوزنند؟ به این دلیل که طلاق امری منفور و زشت و نا بجا است .من طلاق را تشویق و تبلیغ و ترویج نمی کنم بلکه دارم زندگی را و سعادت را می شکافم می توانید از خواندن این نوشتار خودداری کنید و به همان نوع زندگی که به علاقمند هستید ادامه دهید .اما باید بدانیم که اگر درست بیندیشیم به این نتیجه تاسف انگیز و حیرت اور دست خواهیم یافت که بیش از 60 درصد دختران فراری در ایران فرزندانی هستند که پدر و مادرشان در کنار هم زندگی می کنند اما به یکدیگر و زندگی فرزندان خود توجه ایی ندارند و باید گفت بیش از 70 درصد معتادین به مواد مخدر پدر و مادرانشان در کنار هم زندگی می کنند در جامعه ایران فقط 20 درصد ناهنجاری ها متعلق به بچه های طلاق است و 80 درصد ناهنجاری ها مربوطه است به فرزندانی که والدینشان در کنار انها زندگی می کنند . مشکل و فاجعه ایی که در شرف تکوین است به غیر موضوع طلاق است بلکه زندگی های اجباری و ناخواسته ای است که در حال ادامه و حیات است و تربیت غلط و اینکه پدران و مادران عقده ها و نابسامانی های زندگی مشترک خود را ناخواسته به فرزندان خود از کودکی منتقل می کنند و فرزندانشان با ناهنجارهای به ارث برده از پدر و مادران خود پاه به عرصه جامعه می گذارند و این آغاز بحران هویت است که امروز با ان دست به گریبان هستیم .درست بیندیشیم و منطقی و عاقلانه عمل کنیم.
ادامه این داستان را در قسمت پنجم دنبال کنید./ ارادتمند احمد علیپور / انگلستان / لندن/